درباره ما

سایت‌های دیگر

صوتی و تصویری

مقالات

اخبار و گزارشات

اطلاعيه‌ها و بيانيه‌ها

صفحه نخست

 

جنگ برای اعمال هژمونی قطبهای اقتصادی بر جهان!

ناصر بابامیری

بحران فاجعه بار تجاری، صنعتی، مالی، قطع پیوندهای اقتصادی بین المللی، انحطاط نیروهای مولد بشریّت، حدّت تاب ناپذیر تضادهای طبقاتی و بین المللی، بیانگر زوال سرمایه داری هستند و تماماً مؤید توصیف لنینیستی میباشد از عصر ما به مثابۀ عصر جنگها و انقلابها..

حرف آخر را میخواهم اول زده باشم، طرفهای اصلی این جنگ، روسیه، دول غربی و ناتو به رهبری آمریکا هستند و مبرهن است، قبل از همه کارگران و فرودستان بیدفاع روسیه و اوکراین منطقه را کشتار و به خاک سیاه مینشاند. این جنگ می تواند ساز و برگ مقدماتی جنگ بزرگتری در منطقه باشد که اگر هم به جنگ جهانی سوم منجر نگردد، اما برگ دیگری از توحش سرمایه داری را رقم بزند و می تواند میلیونها کشته، زخمی و آواره در پی داشته باشد. این جنگ، جنگ طبقات حاکم منفعت جوی انگل در دو طرف جنگ است، تا در در نتیجه تضعیف و به شکست کشاندن رقیب، سیادت خود بر جهان را تضمین و تامین کنند.

بعد از ناکامی و شکست استراتژیک آمریکا و غرب در عراق، افغانستان و سوریه ..و متعاقبا عقب کشیدن بخش عمده نیروی نظامی خود از این کشورها غیره منتظره نبود آمریکا رویکرد دیگری را برای پیشبرد استراتژی گسترش حوزه نفوذ خود در منطقه و کل جهان پیش بگیرد. و چونانکه در نوشته ای بلندتر چند ماه پیش نیز به تفصیل ذکر شد با توجه به اینکه همزمان با این عقب نشینی نیروها از افغانستان، عراق و سوریه، آمریکا به مانورهای نظامی ناتو در آبهای آزاد و خشکی خصوصا در بیخ گوش روسیه و چین افزود، خصوصا اوکراین را که هنوز عضو ناتو نگشته میخواست به محل استقرار پایگاههای نظامی خود تبدیل کند، نشستهای مکرر دول غربی با دولت فاشیستی اوکراین مد شد، روشن بود نقشه راه ایندوره غرب و در راسشان آمریکا سنگ اندازی بر سر راه گسترش نفوذ روسیه و در گامهای بعدی چین در آسیا و اروپا و سایر نقاط جهان، و حتی باز کردن جبهه ای دیگر از جنگ برای تقسیم دوباره جهان است.

اما پاسخ به اینکه چرا اوکراین آماج حملات روسیه قرار گرفته، جوانب دیگر این پدیده جنگ افروزی را تا حدود زیادی روشن خواهد نمود. اوکراین بدلیل موقعیت ویژه ژئوپلیتیکی و در هم تنیدیگی تاریخی با روسیه و خصوصا پیشینه ای از مبارزه توده های مردم علیه این دولت یا آن دولت غاصب که نزدیک به یک قرن خواسته اند بر عرق ملی آنها بدمند، تا در پی اهداف منفعت جویانه خویش آنانرا قربانی کنند، برای روسیه مهم است اوکراین به کدام سو می رود، و نزد پوتین به عنوان استراتژیست امروزی روسیه، که خود را یکی از زمره امپراتوریهای بزرگ جهان می بیند، جایگاهی که اوکراین در معادلات منطقه پیدا خواهد کرد، غیر قابل چشم پوشی است! پوتین رشد دو پدیده در سرزمین روسیه برایش خط قرمز است. نخست اینکه مردم در کشور تحت حاکمیت او و کشورهای اقمار روسیه به روند رشد کمونیزم و اعتلای انقلاب کارگری روی آورند. و به این اعتبار تلاش دارد دولت خویش و دولتهای اقمارش نیز ضد کارگری و کمونیستی باشند و به این اعتبار جنگ سرد علیه کمونیزم را تشدید و تشدیدتر کند. بیجهت نیست طی چند روز گذشته و در اثنای حملات روسیه به اوکراین پوتین به شیوه ای مضحک به لنین می تازد. و بسیار آگاهانه تاریخ درخشان مبارزات اوکراین شورایی دوره حیات لنین که عاری از دسته بندیهای قومیتی و تفرقه فکنانه بود و با روحیه متعالی و وحدت در برابر ارتجاع زمان خود ایستاد، مورد استهزا قرار میدهد و مرزبندی روشن اوکراین شورایی را با حاکمیت دوران استالین و نیکیتا خروشچف که جوهر سموم ناسیونالیزم عظمت طلب روسی را دامن می زد، عامدانه مخدوش میکند. اگر از تاریخ درخشان اوکراین شورایی زمانی زیادی میگذرد که جامعه امروز روسیه با جزئیات آن تاریخ را مرور کنند و هجوم پوتین به این تجربه تاریخی و مرزبندی آن با دوران استالنیزم تا فروپاشی دیوار برلین را بخاطر آورند، اگر پوتین فرض را بر این گرفته مردم کرملین و اوکراین به حافظه تاریخی خود کمتر مراجعه میکنند، اما دیگر دوران پسا جنگ سرد را خود شاهد تاریخ خونبار آن با جزئیات بوده اند. و فراموش نکرده اند، دولت پوتین در سایه جنگ افروزیش و با تحریف تاریخ فکر میکند، می تواند جنایات چندین دهه اش را نزد توده های مردم در کرملین و اوکراین را پرده پوشی کند. مردم کرملین و منطقه فراموش نکرده اند، کارگران و کمونیستها نزدیک به سه دهه است در کشور تحت سلطه پوتینها بیشتر اپوزسیون هستند! در کرملین نه تنها فضا علیه کمونیزم تشدید شده بلکه هر مخالف سیاسی نیز بنوعی مورد حذف سیاسی و حتی فیزیکی قرار میگیرد بنوعی که بخشا به فعالیت زیر زمینی روی آورده اند. آنوقت پوتین برای اقتدار "روسیه بزرگ" در اوکراین می جنگد تا "روسی تباران" منطقه دونباس یعنی جمهوری لوهانسک و دونتسک استقلالشان از سوی دولت فاشیستی اوکراین برسمیت شناخته شود و از قید و بند "اوکراینی تبارها!" نجات یابند! بماند خود رژیمهای حاکم بر این دو جمهوری نیز در دونباس پیشینه ای مشابه دولت کرملین و اوکراین دارند در سرکوب و کشتار کارگران و آزادیخواهان معترض به وضع موجود. اما دومین خط قرمز از نظر روسیه، پیوستن کشوری نظیر اوکراین با موقعیتی استراتژیک به ناتو است، و از آن مهمتر تبدیل شدن آن به محل استقرار پایگاه نظامی ناتو در بیخ گوش روسیه میباشد. از نظر پوتین این اقدام بزرگترین تهدید و تعرض به "حفظ تمامیت ارضی روسیه" معنا پیدا میکند.

ضمنا این مبرهن است هئیت حاکمه روسیه هم نظیر سایر هیئتهای حاکمه در جهان، با ایجاد استحکامات درون مرزهای "خود" و حراست از "خاک مقدس" که منافع سرمایه داران را تامین میکند اینبار راه را برای گسترس حوزه نفود و اعمال هژمونی نه تنها بر منطقه بلکه بر کل جهان نیز هموارتر میکند. هیئت حاکمه روسیه نیز نظیر سایر هیئت های حاکمه در جهان، جان انسانها نزدش پشیزی نمی ارزد. بعباراتی دیگر نه عاشق "خاک سیاه و سرزمین پهناور" اوکراین است نه عاشق شهروندان آن خواه "روسی زبان یا اوکراینی تبار! "، بلکه "خاک پاک" روسیه تا جایی برایش مقدس است که منافع، سودجوئی و اقتدار آنرا در سطح منطقه و جهان تامین کند، در غیراینصورت خاکش را به توبره میکشد. مثلا دولت روسیه در کمتر از دو دهه تنها از طریق واردات گاز مایع خود به اورپا تریلیونها دلار پول را پارو کرده است و این از نظر آمریکا دقیقا تسخیر بازار گاز اروپاست و غیرقابل قبول میباشد. آمریکا سالهاست به فکر این افتاده راهی برای دور زدن روسیه و راسا بدست گرفتن بازار گاز اروپاست. یکی از اینراه ها باز کردن جبهه ای از جنگ است که با تعرض غرب به "منافع ملی" روسیه میتواند تامین گردد.

دول غربی و در راسشان آمریکا هم تماما در ضدیت با روند رشد کمونیزم و اعتلای انقلاب کارگری با روسیه هم مخرج هستند. غرب و سایر شرکایش با رهبری آمریکا نیز به شیوه خود در تلاش هستند تا روسیه و چین در بلوک شرق را که تهدید بزرگی علیه هژمونی طلبی آنها بر جهان است حتی الامکان تضعیف کنند.

از نظر غرب و خصوصا آمریکا هم دقیقا بدلیل موقعیت ژئوپلتیکی که اوکراین نسبت به سایر کشورهای اروپای شرقی جهت تدارک ساز و برگ مقدماتی جنگ افروزی داراست آنرا پاشنه آشیل روسیه میدانند. غرب و ناتو به رهبری آمریکا، به همین اعتبار کودتای 2014 علیه دولت به اصطلاح پرو روسی یانکویچ در اوکراین را سازمان دادند، و دولت بدست میلیاردر اوکراینی پترو پرشنکو، مشهور به "پادشاه شکولات" افتاد. و نهایتا با تلاش آمریکا و حمایت غرب و مهندسی انتخابات سال 2019 موفق شدند دست نشانده مورد نظر خود، کمدین زلنسکی را بر مسند قدرت ریاست جمهوری اوکراین نشانند. تا در زمان مناسب ناتو به رهبری آمریکا زمینه جنگ افروزی آن به روسیه را مهیا کند. کماینکه پوتین طی ماههای گذشته در برابر این مانورهای ناتو بدون واکنش نماند. زمان سپری شد و مدیا غربی، زلنسکی رئیس جمهور دلقک و فاشیست اوکراین را به عنوان "قهرمان ملی اوکراین" در بوق و کرنا کردند که روسیه را هر چه بیشتر تحریک به حمله کنند. پوتین نخست با به رسمیت شناختن دو جمهوری منطقه دونباس دولت اوکراین را شوکه و غافلگیر کرد و بعد حمله به اوکراین را شروع کرد. حمله پوتین به اوکراین بنوعی آمریکا و ناتو را در لاک دفاعی فرو برد که از دخالت مستقیم در حمله روسیه به اوکراین خود را بر حذر دارند. و طی یکی، دو روز از شروع جنگ حمایت خود از دولت اکراین را تنها معطوف به تشدید محاصره اقتصادی بیش از پیش پوتین کردند. اما چند روز از جنگ گذاشت، بلاخره بخشی از کشورهای عضو ناتو و اتحادیه اروپا و حتی خارج از این پیمان، اعم از آلمان، فرانسه، انگلیس، سوئد، فنلاند...از این موضع تهدید محاصره اقتصادی پوتین فراتر رفتند و شروع به کمکهای تسلیحاتی به دولت فاشیستی اوکراین کردند. رئیس جمهوری که طی زمامداری چند ساله خود به بهانه مبارزه علیه شورشیان جدایی طلب در اوکراین، از هیچ جنایتی در برابر مردم حتی بیدفاع فرو گذار نبوده است.

جنگ افروزی که امروز با اوکراین شروع شده، تا همین لحظه هم بشدت فاجعه بار بوده و هزاران انسان بیدفاع کشته و زخمی شده اند و صدها هزار نفر هم آواره و بیخانمان. اما هنوز این احتمال وجود دارد، طرفین اصلی تدارک این جنگ افروزی، آنرا به دیگر کشورهای منطقه سرایت دهند و برای چندین دهه یک جبهه وسیع جنگ خانمانسور دیگر را باز کنند. اگر نهایتا به فجایعی بسیار هولناک تر از جنگهای جهانی منجر نگردد تا سیادت بورژوازی از اینراه بر جهان تامین گردد!

اما این "رویکرد جدید" آمریکا هنوز هم که هنوز است روی همان اصول قدیم گسترش حوزه نفوذ خود در جهان بیشتر متمرکز است و میخواهد با زور نظامی به اهداف امروزیش برسد. یعنی هیئت حاکمه واشینگتون استراتژی سیاسی خاور دور خود را خواه جمهوری خواهان بر سر کار بوده باشند یا دمکراتها به نحوی پیش می برد که وقتی نتوانست سیادت خود را به عنوان رهبر بلامنازع جهان بر سایر قطبهای جهانی تامین نماید، در مناسبت ترین لحظه، یک درگیری نظامی را برانگیزد. اما با مانورهای نظامی روسیه خصوصا طی چند ماه گذشته و نهایتا با حمله به اوکراین آمریکا متوجه شد که روسیه امروز روسیه چند دهه پیش نیست و کوچکترین اشتباه در ارزیابی و محاسبات میتواند موقعیت آمریکا را شکننده تر از پیش کند!

ولادیمیر پوتین بیجهت نیست چند روز قبل از حمله به اوکراین بسان "تزار روسیه" دم از حفظ تمامیت ارضی "روسیه بزرگ" می زند. پوتین نیز از پیشکسوتانش یاد گرفته هر جا "منافع ملی" تهدید گردید، حربه زنگار زده همیشگی ناسیونالیستی را برای تحمیق توده های مردم به مصاف آورد.

بخوانید از متن پیام ایشان یک روز قبل از حمله به اوکراین، رو به جامعه در وصف ناسیونالیست عظمت طلب روسی رژیم استالینیستی چگونه عوامفریبی میکند :

ما به خوبی از تاریخ می دانیم که چگونه در سال 1940 و اوایل سال 1941 اتحاد جماهیر شوروی به هر طریق ممکن تلاش کرد تا از وقوع جنگ جلوگیری کند یا حداقل آن را به تاخیر بیندازد. برای این منظور، از جمله، به معنای واقعی کلمه تا آخرین لحظه تلاش کرد تا مهاجم بالقوه را تحریک نکند، ضروری ترین و آشکارترین اقدامات را برای آماده شدن برای دفع یک حمله اجتناب ناپذیر انجام نداد یا به تعویق انداخت. و آن گام هایی که با این وجود برداشته شد در نهایت به طرز فاجعه باری دیر بود.

در نتیجه، کشور آمادگی کامل برای مقابله با تهاجم آلمان نازی را نداشت، که در 22 ژوئن 1941 بدون اعلان جنگ به سرزمین مادری ما حمله کرد. دشمن متوقف و سپس سرکوب شد، اما به قیمت گزاف. تلاش برای دلجویی از متجاوز در آستانه جنگ بزرگ میهنی اشتباهی بود که برای مردم ما گران تمام شد. در همان ماه‌های اول نبردها، ما سرزمین‌های عظیم و مهم استراتژیک و میلیون‌ها نفر را از دست دادیم. بار دوم حق نداریم اجازه چنین اشتباهی را بدهیم.

قطبهای آسیایی هم بخوبی میدانند غرب و آمریکا بشدت از گسترش حوزه نفوذ آنها در جهان نگران هستند. از خاتمه جنگ سرد به اینسو تاریخ گواهی میدهد، همه پروژه های پسا جنگ سردی که در آن آمریکا به اتحاد درونی بشدت شکننده دوران جنگ سرد یعنی"قدرقدرتی میلیتاریستی ناتو و کشورهای عضو اتحادیه اروپا" اتکاء کرده بود، تا سیادت خود را بر کل جهان تامین کند، یکی پس از دیگری ناکام مانده است. خاتمه جنگ سرد گرچه پایان جهان دو قطبی بود، اما پروژه نظم نوین جهانی که میبایست استراتژی سیادت بلامنازع آمریکا بر جهان در آن تامین گردد، و بعبارتی جهان تک قطبی شود، نه تنها آنگونه که برایش نقشه پردازی کرده بودند پیش نرفت، بلکه در همان سالهای نخست و خصوصا بدنبال جنگ خلیج یک نشان داد، این استراتژی ارتجاعی میلیتاریستی، تماما فاقد توان اعمال هژمونی خود بر منطقه است، چه رسد به ادعای سیادت بر جهان. در بیان واقع چشم اندازی که غرب و در راس آن آمریکا با اتکاء به این دو بازوی نظامی و اقتصادی جهت تغییر جغرافیای سیاسی جهان نزد خود متصور بودند، بشدت واهی و خیالپردازانه بود. چرا که استراتژی سیاسی که بر هدایت این پروژه ناظر بود عاجز از درک انکشاف سرمایه داری بود و به همین اعتبار فاقد شناخت و ارزیابی واقبینانه از تقابل و کمشکش های طبقاتی و سیاسی و در راسشان پرولتاریای جهانی بود که از دشمنان سرسخت و سازش ناپذیر اردوی کار علیه سرمایه اند از یکسو و از دیگر سو با ساختار درونی شکننده اتحادی که خود را بدان متکی کرده بود حتی دیگر قادر نبود سیادت خود را نه تنها به لحاظ جهانی بر سایر رقبای جهانی خود تامین کند بلکه بلحاظ منطقه ای نیز رو به افول بود. بعبارتی دیگر استراتژی میلیتاریستی که بنیاد آن بر این پایه استوار بود، زمینه و امکان رشد تقابل و کشمکش طبقاتی و سیاسی جنبشهای پیشرو و در راس همه کارگران جهت رهایی از نظم موجود را عقیم و در هم خواهد شکست، بگونه ای که این جنبشها، مدتها نتوانند تهدیدی علیه منافع آنان محسوب گردند. و اساسا آنانرا عاملی بازدارنده بر سر راه پیشبرد پروژه خونبار خود متصور نبود! به همین اعتبار به این تصور امید بسته بودند که افق مبارزاتی موجود در این منطقه را با حضور و تسخیر نیروهای میلیتاریستی و جایگزینی حکومتهای دست نشانده خود در محدوده مورد نظر ترسیم و محصور خواهد نمود. اما نقشه و امیدهای واهی که روی این ارزیابی حساب باز کرده بود با مواجهه گشتن با مبارزات بی وقفه توده های مردم معترض، بمرور حباب روی آب شد و ترکید. و ثانیا استراتژی که با ساختار درونی شکننده و شناخت و ارزیابی نادرست از رقبای جهانی خود استوار بود، روی این فرض سرمایه گذاری کرده بود، سایر قطبهای جهانی در آسیا را که در دو جنگ جهانی بنوعی مغلوب شده نموده و عمدتا زیر ساختهای اقتصادی آنها تخریب گشته و توان نظامیشان بشدت به تحلیل رفته را بمرور به زانو در خواهد آورد و آنانرا نیز به تابعی از استراتژی خود به عنوان تنها "ابرقدرت جهانی" تبدیل خواهد کرد. اما کل این پروژه و استراتژی ناظر بر آن که از سوی آمریکا رهبری میشد با شکست مذبوحانه مواجهه گشت. منجمله وقتی نقشه تغییر جغرافیای سیاسی خاورمیانه نه در خلیج یک و نه در خلیج دو، طبق طرح آنها پیش نرفت، و یکی پس از دیگری با ناکامی و شکست مواجهه گردیدند و ضمنا جنگهای نیابتی نیز که در سوریه، لیبی، یمن و سومالی... راه انداختند، نه تنها آنها را به اهداف مورد نظرشان نرساند بلکه در اینبخش از جهان سایر قطبهای رقیب اعم از روسیه و چین و شرکایشان با هزینه های کمتر توانستند جا پای محکمتری در معادلات منطقه نسبت به گذشته باز کنند، و بعینه هژمونی غرب و آمریکا را با چالش بزرگ مواجه کنند از یکسو، و از دیگر سو در آنبخش جهان نیز که آمریکا در تلاش بود تا کشورهای آمریکای لاتین را زیر منگنه محاصر اقتصادی به حیات خلوت خود مبدل کند، سرمایه گذاریهای نجومی روسیه و چین پروژه آنها را بر باد داد. در بیان واقع این رقابت اقتصادی به قیمت اعمال ریاضت اقتصادی بر توده های میلیونی کارگران و فرو دستان این جوامع تمام شده، اما گوی سبقت را از آمریکا و شرکایش تماما ربوده.

"اگر سیاست جهانی در دوران دو جنگ جهانی به صحنه درگیریهای تهدیدآمیز بدل شد، دلیلش آن نبود که کشورهای جدیدی میبایست به تصرف کاپیتالیسم درآورده شوند، بلکه دلیلش این بود که تضادهای انکشاف سرمایه داری خصوصا در اروپا به سایر کشورهای جهان ریشه دوانید و در سایر نقاط جهان نیز بروز بیرونی یافتند."

بمعنای دیگر چنین نبود که در یک سو کشورهای کاپیتالیستی و در سوی دیگر کشورهایی با "اقتصاد طبیعی" و "تک محصولی" یا "توسعه نیافته" قرارگرفته باشند و خود را علیه یکدیگر، تسلیح و بسیج کنند، بلکه این دولت ها بودند که در نتیجه انکشاف کاپیتالیستی به جنگ کشیده شدند. جنگ هایی که فاجعه بارترین حوادث تاریخ بشر را رقم زدند و حیات اقتصادی بخش وسیعی از کشورها در دو سوی جنگ را به ورطه نابودی کشاندند. البته این بدان معنا نیست اکنون که چین، و روسیه و ژاپن کمتر از غرب و آمریکا رویه "سیاست میلیتاریستی ارتجاعی" که دیگر در معنای بورژوازی هم فاقد خصلت انقلابیست را در دستور کار ندارند، آنرا برای همیشه از دستور کار خارج کرده اند. عمده ترین دلایلش اینست، آنچه میلیتاریزم را برای طبقه کاپیتالیست ضروری میکند از سه زاویه معنا دارد : اولا وقتی که منافع " ملی " شان با منافع " ملی " سایر گروهها به رقابت می افتد، ثانیا بخاطر قابلیتی که سرمایه گذاری در این عرصه برای امور مالی و سرمایه صنعتی دارد ، ثالثا بمثابه ابزار سلطه طبقاتی بر اردوی کار داخل کشور.. اما بخاطر داشته باشید، نکته مهم اینست این منافع در خود هیچ چیز مشترکی با پیشرفت وجه تولید کاپیتالیستی ندارند."

قطبهای چین، روسیه و ژاپن و اقمارشان از عواملی که منجر به شکست اتحاد جماهیر شوروی گشت، نخست با تجربه آموختند برای اینکه در آینده به سرنوشت مشابه آن گرفتار نشوند، رقابتهای تسلیحاتی و سرمایه گذاری در بعد میلیتاریستی را بایستی به گونه ای پیش ببرند که آنها را از سایر ابعاد توسعه و پیشرفت اقتصادی باز ندارد! ثانیا این درس را هم گرفتند که "سیاست میلیتاریستی مدرن!" که در قرون و دهه های گذشته در معنای بورژوازی آن خصلت انقلابی داشت، اما اکنون دیگر فاقد چنین خصلتی هستند، حتی الامکان فاصله بگیرند. بجز در موارد معین که میزان دخالتگریهای سایر دول امپریالیستی، " منافع ملی" آنها را با خطر جدی مواجه کند. حمله روسیه به اوکراین التیماتو جدی به ناتو به رهبری آمریکاست که جهت گسترش نفود خود وارد "مرز شرق" شده و "منافع ملی" روسیه را تهدید کرده است.

قطبهای قدرتمند اقتصادی و نظامی در آسیا از زوایه انکشاف کاپیتالیستی محتاطانه تر عمل کرده اند. تجربه جنگها و شکستها به آنها این درس را نیز داده چگونه رویکرد تقسیم جهان به اعاده رهبری آمریکا را که خود بنوعی خلاف منطق درونی سرمایه داری عمل میکنند، در عرصه اقتصاد سیاسی و حتی نظامی نیز با چالش عظیم مواجهه کنند. کمااینکه رقابتهای اقتصادی، تجاری، تکنیکی و فن آوری با استثمار افسارگسیخته بر گرده طبقه کارگر صدها میلیونی به پیش برده اند و این طبقه عظیم اجتماعی را به خاک سیاه نشانده. در عوض سود اندوزی آن دارد کمر سایر قطبها را خم میکند. بخش عمده ای از سرمایه های مالی آمریکا را می بلعد و از اینطریق شاخه های تولیدی در بازار داخلی آمریکا را نیز با چالش بزرگ مواجهه کرده است.

مثلا در بعد اقتصاد سیاسی تیم دولت ترامپ نه تنها نتوانست راه رشد صنعتی و تجاری سایر رقبای جهانی خود را سد کند از دو طریق به مقابله با آن برخاست که در قرون پیشین امتحان خود را پس داده بودند. نخست سعی کرد منافع ملی این کشورهای سرمایه داری را در منطقه هدف بگیرد. حمایت آمریکا از تایوان و همکاری تسلیحاتی با آن در برابر چین آن اهرم فشار بود که نه تنها تایوان بلکه سایر کشورهای بلوک چین را میخواست علیه منافع دولت چین تحریک کند. دیگری اتخاذ "سیاست گمرکی ارتجاعی" دولت ترامپ و تیمش بود، تا از اینراه مانع رشد رقیب خود در عرصه اقتصادی گردد. سیاستی که اگر نگویم یک قرن بیشتر است حدود یک سده است دیگر از نقطه نظر اقتصاد کاپیتالیستی مانعی بر سر راه رشد سایر کشورهای صنعتی نیست. "از آنجا که شاخه های متنوع صنعتی امروزه به یکدیگر تمام وابسته هستند، وضع کردن تعرفه های گمرکی بر یک کالا، الزاما موجب بالارفتن قیمت تولید سایر کالاها در داخل کشور شده و مانع توسعه صنعتی می شود." سیاستی بغایت ارتجاعی که دولت ترامپ و تیم اقتصادی ناسیونالیست عظمت طلب آمریکای پشتش بود، اما نه تنها نتوانست سد راه رشد اقتصادی چین در عرصه تجاری و شاخه هایی از تولید گردد که این سیاست را خواست اعمال کند، بلکه بحران در داخل آمریکا را خصوصا در همان شاخه های تولید تشدید نمود و متعاقبا وادار به عقب نشینی مفتضحانه از آن شد. یا بستن معاهدات اقتصادی با کشورهایی که در بلوک بندی این قطبهای اقتصادی واقع شده اند تا از هم پیمانی با این قطبهایی آسیایی خارجشان کند.

روسیه و ژاپن هم که رویکرد مشابه چین را در انکشاف کاپیتالیستی پیش گرفته اند، بیشتر تلاش دارند چالشهای سیاسی و نظامی و بعضا اقتصادی تا کنون ایجاد شده توسط آمریکا در بلوک بندیهای آنها را که منجر به تهدید "منافع ملی" آنها گشته را بیشتر با رشد اقتصادی و تسخیر بازار جهانی پاسخ دهند و به چالش بکشند. تا حتی المقدور از درگیری نظامی با آمریکا خود را دور نگه دارند. در این باب میشود به سرمایه گذاریهای معنوی و تسلیحاتی آمریکا و غرب که به بهانه های مختلف به کشورهایی اقمار روسیه نظیر اوکراین، "بلاروس"، لهستان، ارمنستان و آذربایجان... اختصاص میدهد تا از اینطریق کمشکش ها بر سر پدیده ها و مسائل بجا مانده از قرن بیست و در متن جنگ سرد را که هنوز هم که هنوز است حل نشده باقیمانده اند بیشتر و بیشتر تشدید کند و آنرا همچون اهرمی فشاری علیه آنان بکار ببندد. تحت فشار قرار دادن مداوم ژاپن از طریق چندین مرتبه بالا بردن هزینه ی پایگاههای نظامی آمریکا در خاک آن کشور که به منظور تامین حفظ امنیت ملی این کشور مستقر شده است نمونه بارز دیگر این رویکرد است. و انگار این فشارهای آمریکا در مورد ژاپن برای آمریکا تا حدودی نتیجه بخش واقع شده است. ژاپن در حمله روسیه به اوکراین به متحدین بلوک آسیایی خود پشت کرد و ظاهرا از محاصره اقتصادی که از سوی غرب علیه پوتین اعمال شده است، حمایت کرد. تشدید جنگ افروزی روسیه علیه اوکراین از سوی آمریکا یکی از خواص آن این بود که آنبخش از اعضای ناتو را که بر سر اتخاذ تصمیمات روی مسائل استراتژیک در منطقه اعم از مسئله اوکراین، بینابینی بودند و حاضر نبودند تماما تحت هژمونی آمریکا باشند، آنها یکدست و مطیع فرامین خود کند. و حمله روسیه به اوکراین از نظر آمریکا و بخشی از اعضای ناتو تا به امروز بیانگر این بوده صفوف آنها را منسجمتر نموده. اما بعید نیست اگر جنگ ابعاد وسیعتر بخود بگیرد این ارزیابی نتیجه معکوس در برداشته باشد، ومو قعیت آمریکا و ناتو را بیش از پیش شکننده تر کند.

نهایتا دول غربی هر ارزیابی از خود داشته باشند به ذره از این حقیقت نمیکاهد طی این چند دهه منافع اقتصادی، سیاسی و حتی نظامی آنها در برابر سایر رقبایشان سال به سال رو به افول بوده است.

اما در بلوک رقیب آمریکا و غرب نیز پوتین هم ببینید برای تحمیق توده های مردم به چه روشهایی متوسل میشود تا آنها را پشت پرچم پرو روسی بخط کند. پوتین هم عومفریبی میکند و عرق ناسیونالیستی و قومی را در منطقه دونباس علیه دولت اوکراین تحریک میکند در حالیکه هیچ درجه ای از آزادیخواهی در کشورش نسبت به حق و حقوق شهروندی مردم روس و مخالفین سیاسی خود قائل نیست و جزو استثمارگرترین و ظالمترین کشورهای سرمایه داری در برابر کارگران و فرودستان در آسیا محسوب میشود.

باز بخوانید از پوتین طی پیامی که رو به جامعه داد تا آنها را پشت این استراتژی جنگی بسیج کند با چه زبانی سخن می راند:

همانطور که در پیام قبلی ام گفتم، نمی توان بدون دلسوزی به آنچه در آنجا اتفاق می افتد نگاه کرد. تحمل همه اینها به سادگی غیرممکن بود. لازم بود فوراً این کابوس متوقف شود - نسل کشی علیه میلیون ها نفری که در آنجا زندگی می کنند، که فقط به روسیه متکی هستند و فقط به ما امیدوار هستند. این آرزوها، احساسات، دردهای مردم بود که برای ما انگیزه اصلی تصمیم گیری برای به رسمیت شناختن جمهوری های مردمی دونباس بود.

پوتین حتی از روش هیولا آسای تزار روسی با توجیه توسعه ملی و حفظ تمامیت ارضی "روسیه بزرگ" در هجوم به اوکراین و به رسمیت شناختن جمهوریهای منطقه دونباس فراتر رفت.

این واقعیت تلخ تاریخی را باید پذیرفت مردم اوکراین حتی طبقه کارگر و فرودستانش بنوعی به سموم ایدئولوژی ناسیونالیستی آلوده اند و در طی کردن مسیرهای نادرست مبارزه برای رهایی ملی، بسیارغنی و با تجربه است. از این منظر غرب سالهاست به صرافت این افتاده، روی سردرگمی که توده های مردم در مبارزه جهت یافتن راه صحیح و تحقق رهایی کامل دچار آن شده اند سرمایه گذاری کرده تا آنانرا بیشتر به انحراف بکشاند. و در این مسیر یکی از سیاست و تاکتیکهای اتخاذ شده، سر دواندن مردم حول پرچم "وحدت و توسعه ملی" و آلوده کردن آنان به ایدئولوژی ناسیونالیستی است. بنوعی که زمینه را هم برای رشد میراث داران استپان باندرا خوش کرده و هم برای بازگشت نئونازیها به سیاست هیتلر مبنی بر ایجاد "اوکراین بزرگ" که دورانی با هر انگیزه ای از آن دست کشید. در ایندوره دولهای غربی، خصوصا آلمان و آمریکا برای تضعیف هر چه بیشتر روسیه آنرا تاکتیک نامناسبی ارزیابی نمی کنند. ضمنا غرب برای پیشبرد این پروژه برغم اهمیت ویژه ای که اوکراین در منطقه برای این منظور دارد، اماهمه تخم مرغها را تنها در سبد اوکراین نگذاشته است، بلکه برای هر کدام از کشورهای بلاروس و لهستان... نیز سهمی در نظر گرفته است که آتش جنگ را به این کشورها نیز بگستراند . اما در این مرحله اوکراین را که موقعیت ویژتری نسبت با سایر کشورهای اروپای شرقی داراست، گوشت دم توپ روسیه کرده تا دیگر ساز و برگ های تدارک جنگ علیه منافع روسیه در منطقه نیز مهیا گردد. برای غرب و خصوصا آمریکا هم حتی این سیاست اگر منجر به نابودی کامل اوکراین نیز گردد ککش هم نمی گزد، کمااینکه ناتو هر چند خود را از وارد شدن مستقیم به این جنگ تا کنون بر حذر داشته اما دارد با تمام قدرت تبلیغاتی در شعله های جنگ میدمد از یکسو و از دیگر سو کشورهای اروپای دارند تجهیزات نظامی برای دولت اوکراین می فرستاند و رئیس جمهور آمریکا هم ریاکارانه از مردم جهان خواست برایشان "دعا" کنند!

این جنگ و میلیتازیرم گفتم تاهمین لحظه هم ابعاد آن دهشتبار و بشدت تکان دهنده است، و طرفین جنگ ککشان نمی گزد که چه کشتاری راه انداخته اند. اگر این جنگ را سرمایه داران فکر کنند بر اساس روشهای صلح آمیز دیپلماتیک سازمان بین الملل و این قماش نهادهای "حقوق بشری" که خود تاریخ ننگینی در اشاعه دسته بندیهای ملی و قومی جهت راه اندازی جنگهای نیابتی دارا می باشند، میشود یکپارچه و متحد نمود، یک توهم پوچ و بی پایه است! این جنگ میلیتاریستی برای اینکه نتواند تدارک ساز و برگ جنگ بزرگتری باشد، و دول سرمایه داری جبهه جنگ دیگری را بگشاید که کل منطقه را برای چندین دهه به آتش بکشد، در گام اول به این بستگی دارد، جنبش کارگری، کمونیستی و صف آزادیخواهی ظرفیتهای بالقوه خود را در کرملین، اوکراین و سایر منطقه به مصاف آورد تا در گام بعدی سایر نقاط جهان را نیز به خاتمه دادن هر چه سریعتر این جنگ متوحش سرمایه داران فرا بخواند.

04.03.2022

مطالبی که فقط متعلق به اين سايت مي‌باشد، انتشار آن با درج منبع آزاد است