درباره ما

سایت‌های دیگر

صوتی و تصویری

مقالات

اخبار و گزارشات

اطلاعيه‌ها و بيانيه‌ها

صفحه نخست

 

یادداشت های جنبش کارگری:

اوکراین: جنگ سرمایه داران، بردگی کارگران و رنج انسانها

 

تا روز قبل از 24 فوریه 2022 و آغاز تهاجم روسیه به اوکراین و شروع جنگی وسیع، زندگی بیش از چهل میلیون نفر به روال معمول خود ادامه داشت. همان زندگی ای که با همه جنبه های تلخ و شیرین و یاس و امیدها و مصافهایش بود و نبود آدمی است. جنگ همه چیز را یک شبه  زیر و رو کرد و از فردا همه چیز معانی متفاوتی یافت. «زندگی معمول» با اینکه خود در دوران معاصر با سختی و مشقت و نا امنی و بی افقی همراه است، هنوز با در بر داشتن امکان تغییر و روزنه امید به آینده، انرژی لازم برای تداوم زندگی و بهبود آنرا فراهم می سازد. جنگ اما همه آنچه زندگی موجود و انرژی لازم برای تداوم آنرا تشکیل می داد با سرعت غیر قابل تصوری در معرض فرو پاشی و نابودی قرار داد. خوراک و پوشاک و مسکن و بهداشت و درمان و شغل و تحصیل و برنامه ها و اهداف و امید و آرزوها و همه اجزای زندگی اهمیت و اولویت خود را به یکباره به اهمیت و اولویت مطلق حفظ جان خود و عزیزان داد. اگر هستی من تعیین کننده هستی زندگی من است، آنگاه که من به مصاف برای حفظ هستی ام محدود شوم، زندگی از دست رفته است. با آغاز جنگ، زندگی تاکنونی بخش اعظم مردم در اوکراین از دست رفت. این یک دگرگونی بنیادین است، و برای درک واقعی رنج هایی که بر انسان وارد می سازد و روان آدمی را در هم می کوبد فقط باید در آن شرایط بود و آنرا از نزدیک حس کرد. اگر به تاریخ دور تر نرویم در همین دوران، مردم غزه و کرانه غربی و بلگراد و بوسنی و گروزنی و موصل و حلب و کوبانی و عفرین و رقه و قره باغ و افغانستان و لیبی و سوریه و یمن و... درک عمیقی از این رنج ها دارند.

 

جنگ نیازمند تحلیل سیاسی است تا چرایی و دلایل آنرا شناخت، و تا راه  خود را از میان این ویرانی پیدا کرد. «تحلیل سیاسی» اما تحلیل رنج ها و مصائب بشری در جنگ نیست، و سرد و بی احساس، از این نقص اساسی برخوردار است که این رنج ها را صرفا به مثابه نتایج جنگ و امری ثانوی در نظر می گیرد و در مقام  تحلیلی لازم قرار نمی دهد. در حالی که اگر، این رویکرد درست را که جنگ فی نفسه پدیده ای ضد انسانی است را دخالت ندهیم، و نیز بدون احتساب خطر جنگ اتمی که قادر است چندین بار کل حیات بر کره زمین را نابود سازد، تنها نگاه به این واقعیت که جمعیت کره زمین وسیعا گسترش یافته و بطور  انبوه در شهر های بزرگ تمرکز دارد و تکنولوژهای نوین جنگی قادرند طی چند روز و حتی چند ساعت هر شهری را غیر قابل سکونت کرده و با خاک یکسان سازند، نشان می دهد که رنج ها و مصائب انسانی جنگ باید بخش عمده تحلیل سیاسی از جنگ باشد. تا به این وسیله بتوان تا حد ممکن از وقوع جنگ ها اجتناب کرد و در صورت وقوع  نیز رنج ها و مصائب انسانی آنرا به حداقل رساند.

 

اما با همه اینها جنگ همزاد جامعه طبقاتی است. جنگ توسط جامعه طبقاتی تولید می شود و بطور عمده نیز در خدمت باز تولید جامعه طبقاتی است. جنگ چه در بین طبقات استثمار کننده و استثمار شونده و بین طبقات ستمگر و ستمکش، و چه در بین بخش های مختلف طبقات استثمارگر و ستمگر تماما ماهیت طبقاتی دارد و برای فهم جنگ بطور کلی و شناخت درست ماهیت هر جنگ مشخصی راهی جز تحلیل طبقاتی آن موجود نیست.

 

ماهیت هر جنگی را، مستقل از اهداف اعلام شده در آن، ماهیت طبقاتی طرفین درگیر جنگ تعیین می کند. به ماهیت طبقاتی پنج سویه درگیر مستقیم و غیر مستقیم در این جنگ نگاه کنیم. حکومت روسیه و حکومت اوکراین و حکومت آمریکا و مجموعه حکومت های اتحادیه اروپا و مجموعه حکومت های عضو ناتو همگی از دول سرمایه داری و استثمارگران طبقه کارگرند و پرچم دار تحمیل انواع سیاست های ریاضت اقتصادی به طبقه کارگر و پس‌ گرفتن دستاوردهای مبارزاتی گرانقدر این طبقه و حداقلی نمودن سطح زندگی آن هستند.

 

-  روسیه، در بین کشورهای بزرگ سرمایه داری از بالاترین سطح نابرابری اقتصادی برخوردار است و طبق آمار سایت World Inequality Database    تنها با دوران تزاریسم برابری می کند. یک درصد از ثروتمند ترین های روسیه کنونی بیش از چهل درصد ثروت موجود را در اختیار دارند. در حالیکه در تمام دوران اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی یک درصد مرفه ترین ها با دسترسی به همه امکانات و امتیازات حزبی و دولتی از چهار درصد کل ثروت برخوردار بودند. سرمایه داری نوین روسیه برپایه ایدئولوژی ناسیونالیسم قومی شوینیستی روس و سرکوب سیاسی در داخل سازمان یافته، و در سیاست خارجی بعضاً  با حکومت های ارتجاعی  ایران و ترکیه و سوریه و جریانات راست افراطی ملی و مذهبی همراهی می کند و اساسا بدنبال بدل شدن به  یک قدرت بزرگ جهانی است.

 

-  اوکراین، از مقطع استقلال در سال 1991 بسرعت به جامعه ای با شکاف طبقاتی فزاینده بین اقلیتی کوچک و فوق ثروتمند در یکسو و اکثریتی با سطح زندگی پایین در سوی دیگر بدل گشت. اما بدنبال تحولات موسوم به یورومیدان (Euromaidan) در سال 2014، و به اصطلاح چرخش به سوی غرب و اجرای سیاست های «کمونیسم زدایی» و «روس زدایی» در جامعه اوکراین و اتحاد با نیروهای سازمان یافته فوق دست راستی و آشکارا نازیستی، و نیز همکاری فشرده بویژه با حکومت امریکا، بسمت ایجاد یک نظام سرمایه داری بشدت استثمارگرانه و سرکوبگرانه و قوم گرایانه حرکت کرد.

 

- امریکا، گهواره استثمارگرانه ترین و ستمگرانه ترین شکل نظام سرمایه داری، و مهد ستم نژادی و بیگانه ستیزی و عامل اصلی جنگ افروزی و ویرانی کشورها در دوران معاصر است. امریکا پیگیرترین مدافع حکومت کنونی اوکراین و جهتگیری فوق ارتجاعی آن در دوره پس از یورومیدان می باشد.

 

-  اتحادیه اروپا، علیرغم شبهه لیبرالیسم بورژوایی که مدعی است، اما در عمل بویژه به لحاظ اقتصادی مجری بی چون و چرای سیاست ریاضت اقتصادی و تعرض به سطح زندگی طبقه کارگر است. سیاستی که به همراه محدود نمودن آزادی عمل جنبش کارگری از یکسو، و تعامل با نیروهای راست افراطی و نو فاشیستی از سوی دیگر به تقویت این نیروها کمک کرده است. اتحادیه اروپا عامل فلاکت اقتصادی طبقه کارگر در یونان است. در سطح سیاست خارجی نیز علی رغم برخی تفاوت ها  همواره دنباله رو سیاست های ضد انسانی و ویرانگر امریکا در جهان است.

 

-  ناتو، به عنوان یک پیمان نظامی دفاعی اروپای غربی در دوران جنگ سرد توسط 12 کشور اروپایی و امریکایی شمالی در برابر پیمان نظامی دفاعی ورشو شامل شوروی و شش کشور متحد آن در اروپای شرقی تشکیل شد. با فروپاشی شوروی و بلوک شرق و پایان جنگ سرد، پیمان ورشو از بین رفت و پیمان ناتو نیز متقابلاً دلیل وجودی خود را از دست داد. اما ناتو به رهبری امریکا به جای انحلال ناتو و ایجاد مناسبات فراگیرتر در اروپا که شامل روسیه پس از شوروی نیز شود، به عضوگیری از همه کشورهای سابقا بلوک شرق منهای روسیه اقدام نمود و اعضای خود را به سی کشور رساند. به این ترتیب ناتو به تدریج و عملا از یک پیمان دفاعی محدود در اروپا به یک پیمان تهاجمی و ابزار حفظ و اعمال استیلای امریکا بر جهان بدل گشت. حمله اول امریکا به عراق در سال 1991 و اعلام «نظم نوین جهانی» توسط امریکا آغاز پروسه ای بود که گام به گام با حمله به بلگراد و حمله دوم به عراق و افغانستان و لیبی تکوین یافت. ناتو اکنون ابزار حفظ و گسترش یک ارتجاع همه جانبه اقتصادی و سیاسی و نظامی و فرهنگی به رهبری امریکا در جهان است.

 

ماهیت طبقاتی این نیروهای پنج گانه نشان می دهد که این جنگ تماما جنگی بین سرمایه داران است. گروه ها و باندهای مختلف طبقه سرمایه دار، حامل سیاست های بشدت استثمار گرانه و ستمگرانه و قوم گرایانه، در زیر عناوین مختلف برای دست یابی به منابع قدرت و ثروت در کوتاه مدت و بلند مدت جنگی سراسر خونین و ویرانگر و تباه کننده را در اوکراین  برپا کرده اند. جنگی که همه هزینه ها و مصائب و رنج هایش برای طبقه کارگر و انسانهای خارج از جنگ افروزان خواهد بود. دلایل و توجیهات آنان، که به آنها اشاره خواهیم  کرد، هر چه باشد تغییری در این حقیقت نمی دهد که این جنگ سرمایه داران و برای حفظ و تحکیم بردگی طبقه کارگر است و از همسو جنگی ارتجاعی می باشد. از اینرو شکست و پیروزی هریک تنها به معنای استثمار و فقر و فلاکت و بی حقوقی بیشتر برای طبقه کارگر خواهد بود. در فردای پس پایان این جنگ، طرف پیروز یکدوره طولانی ریاضت اقتصادی و بی حقوقی و ناامنی مضاعف را به طبقه کارگر به بهانه بازسازی تحمیل خواهد کرد تا دور تازه ای از  انباشت سرمایه را سازمان دهد.

 

یکی خطای مهم در برخورد به جنگ اینست که علت جنگ را در آغاز کننده آن می بیند، و بدتر از آن اینکه آغاز کننده را به فرد محدود می کند. از اینروست که می بینیم ماشین عظیم رسانه های رسمی بشیوه منحطی همه چیز را در جنگ کنونی  به یک شخص به نام "پوتین" خلاصه کرده اند. برخورد همه جنگ افروزان و دول بورژوایی به این شیوه رذیلانه است تا شناخت توده های مردم را از سیاست ها و منافعی واقعی که به جنگ انجامیده منحرف سازند. در رد و نفی این روش ها هنوز هم این گفته لنین به نقل از کلاوزِویتس که "جنگ ادامه سیاست بطرق دیگر است" بهترین راهگشاست و لازم است سیاست هایی که به جنگ اوکراین منجر شده را شناخت.

 

سخنان ولادیمیر پوتین برای فرمان آغاز جنگ علیه اوکراین به دو عرصه مهم از مبارزه قدرت اشاره دارد که هر دو به هم گره خورده اند . یکی به مبارزه قدرت در داخل اوکراین و تعیین سرنوشت آینده این کشور، و دیگری مبارزه قدرت در سطح جهان بین ‌روسیه ای که می خواهد به قدرت بزرگ بدل شود و با سلطه امریکا و ناتو که مخالف آن هستند.

 

در رابطه با مبارزه قدرت در اوکراین، پوتین با ادعای  دفاع از اقلیت روس زبان در اوکراین آغاز کرد و با نفی چیزی به نام "ملت اوکراین" یا "مردم اوکراین" ادامه داده و اهداف ناسیونالیسم قومی روس را با حمله به لنین و بلشویک ها به نمایش گذاشت. اگر چه لنین و بلشویک ها با پذیرش اصل "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا حد جدایی" و با حمایت از تشکیل "جمهوری اوکراین" پیشاهنگ طرح و اجرای این اصل آزادیخواهانه بودند، اما بعدها این اصل توسط دمکراسی های لیبرال نیز تا حدودی پذیرفته شد و کشورهایی خود را بر اساس زبان رسمی چندگانه و "نظام‌ فدرال چند ملیتی" مثل کانادا و بلژیک سازمان دادند. رویکرد پوتین به اوکراین نه تنها ضد کمونیستی، بلکه همچنین ضد دمکراسی لیبرال است و ناسیونالیسم قومی شوونیسم روس را نمایندگی می کند.

 

در آنطرف، ناسیونالیسم قومی حکومت اوکراین قرار دارد که این نیز نه براساس دمکراسی لیبرال، که با "روس زدایی" و پاکسازی قومی در عرصه زبان و فرهنگ می خواهد شکوه ملی اوکراین (Glory to Ukraine)  را برپا سازد. هدف از تصویب "قانون زبان" در پارلمان اوکراین در سال 2016، که انتقاد منفعل شورای اروپا را هم برانگیخت، در جامعه ای که برای چند قرن زبان روسی زبان مشترک آن بود و اکنون نیز در دوران استقلال گویا 70 درصد جمعیت زبان خود را اوکراینی و 30 درصد روسی می دانند، و با این وجود زبان روسی را ممنوع می کند، چیزی جز پاکسازی فرهنگی مردم روس زبان نیست. ناسیونالیسم قومی به مثابه روبنای ایدئولوژیک نظام سرمایه داری اوکراین بر دوش گروه های سازمانیافته فاشیستی حرکت می کند، و به عنوان بخشی از سیاست «کمونیست زدایی» از فرهنگ اوکراین مجسمه های لنین را برچید،  و برای گسترش و تقویت سلطه اش شجره نامه تاریخ خود را بیرون آورد و مجسمه های استپان بندرا، ناسیونال فاشیست اوکراینی و متحد و همکار آلمان نازی، را به عنوان قهرمان ملی برافراشت.

 

جدال این دو ناسیونالیسم  قومی در جامعه ای اتفاق می افتد که نزدیکان آنها دو جناح طبقه سرمایه دار حاکم در سرمایه داری نئولیبرال دوران استقلال اوکراین را تشکیل می دهند. از هفت رئیس جمهور اوکراین در این دوره، سه رئیس جمهور نزدیک به روسیه مجموعا 17 سال، و چهار رئیس جمهور نزدیک به غرب مجموعا 13 سال به تناوب حکومت را بدست داشته اند. مساله بسیار مهم اینست که هیچیک از این دو جناح علی رغم حضور دوستانشان در قدرت برای مدت طولانی نتوانستند در باره مساله ملی و مساله اتحاد با روسیه و یا غرب جامعه را با خود همراه سازند. چرا که جامعه اوکراین در کلیت خود در ورای این دو قطبی ارتجاعی قرار دارد.

 

این واقعیت را می توان در چرخش آرا در انتخابات بین نمایندگان این دو جناح دید. این چرخش در سی سال گذشته بین کاندیداهای نزدیک به روسیه و کاندیداهای نزدیک به غرب به تناوب با میانگین 18.5  درصد تفاوت آرا صورت گرفته است. تنها استثنا انتخاب ولودمیر زلنسکی رئیس جمهور کنونی در 2019 است که در دور دوم با کسب 73 درصد آرا (با توجه به 63 درصد رای دهنده از 30 میلیون نفر دارای حق رای) و با تفاوت 48 درصد از کاندیدای رقیب یعنی پطرو پروشنکو که شدیدا پرو غرب و مدافع سرسخت پیوستن به ناتو بود پیروز شد. پیروزی  زلنسکی در دور دوم اما، و این نیز بسیار مهم است،  تنها با برگزیدن سیاست ایجاد وحدت بین اوکراینی ها و روس ها، و پایان دادن به جنگ با دو جمهوری  دونتسک  و لوهانسک، و حفظ بیطرفی بین روسیه و غرب، توانست رقیب خود را بطرز فاحشی شکست دهد.

 

مشابه این وضعیت در مورد مساله روسیه یا غرب و پیوستن به ناتو نیز صادق است. علی رغم اینکه از سال 2002 تاکنون مساله رفراندوم برای پیوستن به ناتو همواره مطرح بوده است، اما طرفداران پیوستن به ناتو هیچگاه نتوانستند به اکثریتی قابل اتکا و لذا به اعتماد بنفس لازم  برای برگزاری رفراندوم دست یابند. نتایج 34 نظرسنجی انجام شده توسط منابع مختلف  مندرج در ویکیپدیا در طی سی سال گذشت عدم انسجام و متغییر بودن افکارعمومی را در این امر نشان می دهد. تنها در فوریه 2017 بود که طرفداران پیوستن به ناتو با توجه به نظر سنجی مورد اعتمادشان که 52 درصد موافق را نشان می داد تصمیم به برگزاری رفراندوم برای پیوستن به ناتو در صورت انتخاب مجدد پطرو پروشنکو در انتخابات 2019 را اعلام نمودند. اما از بخت بد اینها پروشنکو بطرز سختی از زلنسکی شکست خورد و مساله رفراندوم در باره ناتو دوباره در هوا معلق شد.

 

بنابراین مشهود است که در جدال بین دو ناسیونالیسم قومی، جامعه و افکار عمومی علی رغم تغییراتی به این سو و آنسو اما اساسا حامل موضع سومی است و این جدال ارتجاعی را از آن خود نمی داند. موضعی که متاسفانه در اوکراین نمایندگی نمی شود. ناسیونالیست های قومی از هر دوسو هیچگاه قادر نشدند با وسایل سیاسی جامعه را متقاعد و با خود همراه سازند. عدم موفقیتی که بتدریج به تخاصم خشونت بار و نهایتا جنگ میان آنها انجامید.

 

در رابطه با جنگ قدرت بین روسیه از یکسو و امریکا و ناتو از سوی دیگر، برای هر کس که اخبار را اندکی فراتر از فضای یکجانبه رسانه های رسمی و خزعبلات رسانه های اجتماعی و موضع ارتجاعی «پوتین جنایت می کند، رهبر حمایت می کند» اپوزیسیون ایرانی، دنبال می کند و با حقیقت جویی وداع نکرده، بوضوح آشکار است که امریکا و ناتو نیز به همان اندازه روسیه مسئول جنگ کنونی در اوکراین و همه ویرانی ها و مصائب انسانی آن هستند. و اگر بنا بر محاکمه «جنایت جنگی» باشد باید با صدای بلند گفت که این خود جنگ است که جنایت است و همه دولت های عضو ناتو و بویژه دولت امریکا بهمراه دولت روسیه و دولت اوکراین باید در دادگاهی مردمی محاکمه شوند.

 

رابطه روسیه با امریکا و ناتو رابطه پر تلاطمی از دوری و نزدیکی ها و همکاریها و اختلافات است. در مقاطعی حتی مساله پیوستن روسیه به ناتو از جانب گورباچف و یلتسین  طرح شد.  با فروپاشی شوروی و بلوک شرق و پیمان نظامی ورشو اگر چه عموما انتظار می رفت ناتو نیز منحل شود این اتفاق نیاقتاد. برای سیاست مداران امریکا و ناتو و غرب روشن بود که روسیه پیشروی ناتو بسمت شرق اروپا و مرزهایش را تحمل نخواهد کرد.   در فوریه 1991 جیمز بیکر وزیر خارجه وقت در امریکا به گورباچف تعهد می دهد که «ناتو یک اینچ هم به سمت شرق پیشروی نخواهد کرد.» بر خلاف این تعهد سنای امریکا در سال 1998 گسترش ناتو را تصویب کرد و در واقع عملا سیاست مهار روسیه توسط امریکا را مجددا احیا و فعال نمود. متعاقباً  استراتژیست های با نفوذ سیاست خارجی امریکا از جرج کنان و هنری کسینجر و زبیگنیِف برژینسکی در مورد گسترش ناتو و مخاطرات آن و اینکه عضویت اوکراین در ناتو قطعا برای روسیه غیرقابل پذیرش و خط قرمز آن است هشدار دادند. خود روسیه بارها در مورد امکان عضویت گرجستان و اوکراین در ناتو هشدار داد و اعلام داشت که این مساله برای روسیه تهدید حیاتی «existential threat»  است.

 

امریکا و ناتو به هیچیک از این هشدارها اهمیت ندادند و گام به گام به گسترش ناتو بسوی شرق و تقریبا محاصره روسیه ادامه دادند. روندی که با راه انداختن انقلابات مخملی نیز همراه بود. از آنجا که در طبقه حاکمه کشورهای سابقا بلوک شرق و جمهوری های مستقل شده از روسیه دو جناح پرو روس و پرو غرب بوجود آمده بود که برای سهم هرچه بیشتر از قدرت و ثروت رقابت می کردند، امریکا و غرب برای تقویت جناح طرفدار خود و تضعیف هرچه بیشتر نفوذ روسیه در این کشورها دست بکار شدند و با سرمایه گذاری بر نارضایتی های مشروع توده های مردم از مصائب اقتصادی و فساد حکومتی و سرکوب سیاسی، انقلابات مخملی را برای تقویت نیروهای پرو غرب که به همان اندازه نیروهای پرو روس استثمارگر و ستمگر بودند براه انداختند. انقلاباتی که  بتدریج  صربستان و گرجستان و اوکراین 2004 و قرقیزستان را در برگرفت. امتداد این روند واقعه یورومیدان در 2014 در اوکراین بود که از طرف روسیه به مثابه حمله همه جانبه به منافع این کشور از طریق سازمان دادن یک کودتای پرو غربی محسوب شد.

 

یورومیدان مقطع تاریخی تغییر اساسی در رابطه روسیه و غرب بود. روسیه دید که غرب با حمایت از دستجات فاشیستی و نازیستی یک تهاجم میلتانت را برای بیرون راندن روسیه از اقتصاد و سیاست و فرهنگ و تاریخ اوکراین سازمان داده است. پاسخ روسیه به این تهاجم اشغال کریمه و الحاق آن به روسیه و حمایت از جدایی طلبان دونتسک  و لوهانسک و برقراری جمهوری های خودمختار در آنجا بود. دولت اوکراین با میانجیگری آلمان و فرانسه به توافقات مینسک یک و دو که نوعی سازش بین منافع روسیه و اوکراین بود تن داد و تنش ها کاهش یافت.

 

بالاتر گفتیم که ولودمیر زلنسکی رئیس جمهور کنونی با برگزیدن سیاست ایجاد وحدت بین اوکراینی ها و روس ها، و پایان دادن به جنگ با دو جمهوری دونتسک و لوهانسک و حفظ بی طرفی بین روسیه و غرب، در دور دوم انتخابات پیروز شد و روسیه نیز از این واقعه رضایت داشت. اما پس از انتخابات، یا طبق برنامه پنهان خود و یا آنطور که گفته می شود تحت فشارهای جریانات راست افراطی و فاشیستی و یا تحریکات امریکا ، زلنسکی بتدریج جهت مخالف این سیاست ها را در پیش گرفت. او با طرح مطالبات لغو پروژه گاز رسانی نورد استریم 2 در دریای بالتیک از روسیه به آلمان،  پیوستن اوکراین به ناتو و عدم اجرای توافق نامه مینسک عملا مسیر تقابل با روسیه را در پیش گرفت.

 

با ورود دولت  جو بایدن به کاخ سفید در ژانویه 2021، برخلاف دولت ترامپ، تخاصم امریکا با روسیه و حمایت از اوکراین آغاز شد و روسیه نیز متقابلا نیروهای نظامی خود را در مرزهای اوکراین افزایش داد. در فوریه 2021 سه کانال تلویزیونی طرفدار روسیه در اوکراین توسط دولت بسته شد.  در 17 مارچ 2021 بایدن رئیس جمهوری روسیه ولادمیر پوتین را «قاتل» خطاب کرد. در 6 مه 2021 آنتونی بلینکن وزیر خارجه امریکا در مصاحبه با ان بی سی حمایت همه جانبه امریکا از اوکراین را اعلام داشت. در 13 مه 2021 دولت اوکراین ویکتور مدودچوک، یکی از 10 ثروتمندترین های اوکراین و از رهبران اپوزیسیون و متحد روسیه، را به جرم خیانت به کشور بازداشت نمود. در سپتامبر 2021 زلنسکی با بایدن در کاخ سفید ملاقات کرد و انحلال نورد استریم 2 و عضویت در ناتو را از امریکا درخواست نمود و اگرچه بایدن رسما موافقت نکرد اما همدلی خود را نشان داد. 16 دسامبر2021 روسیه از ناتو می خواهد که رسما عدم پذیرش عضویت اوکراین را اعلام دارد. 7 ژانویه 2022 ناتو و امریکا درخواست روسیه را رد کردند. 15 فوریه 2022 پوتین اعلام داشت پاسخ ناتو به درخواست روسیه قابل پذیرش نیست و می خواهد که مساله عدم عضویت اوکراین در ناتو حل شود. 24 فوریه 2022 روسیه تهاجم گسترده به اوکراین را آغاز نمود.

 

اگر چه این کرونولوژی وقایع که به جنگ انجامید به خوبی نشان می دهد که همه نیروهای درگیر چگونه زمینه ها و شرایط و توجیهات لازم برای جنگ را فراهم و عملا آنرا برپا کردند و زندگی میلیونها نفر را در آتش جنگ درهم پیچیدند، اما اصلی ترین منافعی که این نیروها را به جنگ کشانده بیان نمی کند. همانطور که بالاتر گفتیم این منافع را تنها از طریق تحلیل طبقاتی نیروهای درگیر می توان شناخت.

 

طبقه سرمایه دار حاکم بر روسیه می خواهد به یک قدرت بزرگ جهانی و صاحب نفوذ در بازارهای بین الملی بدل شود. برای این منظور روسیه ابتدا باید یک قدرت اقتصادی باشد که فعلا چنین نیست. روسیه اما یک قدرت نظامی مهم در جهان است و به نظر می آید که می خواهد بعضا با اتکا به این قدرت نظامی نفوذ کنونی خود را حفظ و آنرا توسعه دهد تا به این وسیله قدرت و نفوذ اقتصادی اش توسعه یابد. از اینرو جنگ روسیه با اوکراین پاسخ به تهدیدی است که سالهاست در برابر این توسعه طلبی از سوی امریکا و ناتو احساس می کند. این تهدید آنطور که روسیه  عنوان  می کند صرفا  تهدید امنیتی ناتو در مرزهایش نیست، بلکه تهدید در برابر توسعه روسیه به مثابه یک قدرت جهانی است. در صورت فقدان چنین تهدیدی، روسیه بارها نشان داده است که می تواند با امریکا و ناتو در همزیستی بسر ببرد. حمله به اوکراین فرمان ایست روسیه به امریکا در سطح یک رقابت جهانی است.

 

 امریکا و اتحادیه اروپا و ناتو می توانستند روسیه را در درون مجموعه غربی و کلوپ ترانس - آتلانتیک خود جای دهند و به عنوان قطب وسیع سرمایه داری غرب در برابر شرق و یا در برابر مابقی جهان طرح شوند. به نظر می آید که بخش ترامپیستی امریکا به این رویکرد نظر دارد. اما بخش اعظم طبقه حاکمه امریکا در این رویکرد زوال هژمونی  جهانی امریکا را می بیند. لذا ورود و پذیرش روسیه، که یک قدرت نظامی بزرگ در جهان محسوب می شود، به مجموعه کشورهای غربی می تواند به انسجام اروپا و استقلال آن از امریکا و بدل شدن به یک قطب اقتصادی و سیاسی و نظامی قدرتمند جدید در جهان بی انجامد. این چیزی است که امریکا نمی خواهد و برای جلوگیری از آن با ایجاد تخاصم فزاینده با روسیه از یکسو در برابر توسعه آن مانع ایجاد می کند، و از سوی دیگر با حفظ و تعمیق شکاف بین روسیه و اروپا، هژمونی خود را بر اروپا و با اتکا به آن بر جهان تامین می کند. هم اکنون به نظر می آید در جنگ اوکراین امریکا استراتژی چهل سال پیش خود در افغانستان را در پیش گرفته است. در افغانستان با فعال نمودن و حمایت گسترده ارتجاع اسلامی به مقابله با شوروی پرداخت، و در اوکراین با حمایت گسترده از ارتجاع راست افراطی و ناسیونالیسم قومی و نازیستی و سرازیر نمودن پول و سلاح به آنجا با روسیه مقابله می کند. در افغانستان ارتجاع اسلامی برای امریکا «قهرمان آزادی» بود، و در اوکراین ارتجاع ناسیونالیسم قومی و نازیسم «قهرمان آزادی» امریکا است. 

بنابراین، منافع طبقاتی ای که جنگ در اوکراین را برپا ساخته چیزی جز تلاش سرمایه داران برای دسترسی به منابع قدرت و ثروت بیشتر و گسترش نفوذ خود برای دسترسی فزاینده به چنین منابعی نیست. از این نظر جنگ اوکراین مانند دیگر موارد کلاسیک جنگی بین اقشار مختلف سرمایه است. از آنجا که نظام سرمایه داری به نحو درهم تنیده ای کل جهان را تسخیر نموده، همه کشورهای سرمایه داری می خواهند از یک کشور سرمایه داری توسعه نیافته، به در حال توسعه، و از آنجا به توسعه یافته، و سپس به قدرت منطقه ای، و آنگاه به قدرت جهانی بدل شوند.  همگی نیز این پروسه را از ابتدا تا انتها با تحمیل فقر و فلاکت و بی حقوق و ناامنی به طبقه کارگر طی می کنند. این ماراتن توسعه کشورهای سرمایه داری در دوران معاصر است. اما این توسعه طلبی همگانی در جهان سرمایه داری اشباع شده و در متن رقابت های همه جانبه و تو در تو اقتصادی جریان دارد. از آنجا که رقابت اقتصادی در جامعه سرمایه داری یک جنگ هر روزه و دائمی است، بطور اجتناب ناپذیری به جنگ های تجاری و جنگ های نظامی می انجامد. از اینرو تا سرمایه داری پابرجاست جهان جنگ های بسیاری را پیش رو خواهد داشت.

برای طبقه کارگر اما جنگ و صلح سرمایه داران چیزی غیر از استثمار و ستم و بردگی و رنج های بی پایان انسانی نخواهد بود. از این رو در برابر جنگ ارتجاعی کنونی در اوکراین باید همزمان خواستار توقف فوری جنگ توسط همه طرف های درگیر، خروج نیروهای روسیه از اوکراین، قطع دخالت های جنگ افروزانه  امریکا و کشورهای دیگر از طریق ارسال پول و سلاح به اوکراین، و نیز انحلال ناتو به عنوان نیروی ویرانگر در جهان شد. جنبش ضد جنگ در همه جا باید جنبشی علیه همه این نیروهای جنگ افروز از دولت روسیه و دولت اوکراین تا امریکا و ناتو و قدرت های اروپایی باشد. در اوکراین نیروهای طبقه کارگر و چپ در صورت امکان می توانند صف مستقل خود برای مبارزه با نیروهای اشغالگر را سازمان دهند تا با گرد آوری نیروهای مردمی حول خود به نیرویی مداخله گر در حال و آینده اوکراین بدل شوند. اما طبقه کارگر و چپ تحت هیچ شرایطی نباید به گوشت دم توپ جنگ ناسیونالیسم قومی روس و اوکراین و جنگ سرمایه دارن بدل شوند. برای دوران پس از جنگ نیز آلترناتیوی غیر از مداخله سازمانیافته طبقه کارگر و نیروهای چپ در اوکراین برای اداره شورایی جامعه بسمت ایجاد جامعه ای آزاد و برابر  و فارق از  تبعیضات ملی و قومی و مذهبی و جنسی و طبقاتی موجود نیست. در غیاب چنین آلترناتیوی هر صلحی بین طرفین درگیر موقت و برای تجدید نیرو و آغاز جنگ دیگری خواهد بود.

طبقه کارگر در هر کشوری باید بتواند جنگ های ارتجاعی بین سرمایه داران را به فرصتی برای بزیر کشیدن کلیت این نظام و برپایی حاکمیت طبقاتی  خود بدل سازد. از این طریق است که بشریت می تواند از چرخه جنگ های نظام سرمایه داری رها شود.

امیر پیام

26 اسفند 1400

17 مارچ 2022

amirpayam.wordpress.com

 *********************************

 

مطالبی که فقط متعلق به اين سايت مي‌باشد، انتشار آن با درج منبع آزاد است