درباره ما

سایت‌های دیگر

صوتی و تصویری

مقالات

اخبار و گزارشات

اطلاعيه‌ها و بيانيه‌ها

صفحه نخست

 

دوراهیِ سرنوشت‌ساز و موضع کمونیست‌ها

محمود ضارب

ما ساکنین کشورهایی که شاهد اتفاق تلخ تجاوز به اوکراین هستیم باید بدانیم فقط اخته کردن واقعی است که جلوی تجاوز را می‌گیرد. پس باید به جامعه جهانی توصیه کنیم دست به عملیاتی اخته کننده علیه روسیه بزند- تا می‌توانند آنها را منزوی کنند و به حاشیه ببرند، تا مطمئن شوند پس از این قدرت جهانی‌شان دیگر رشد نکند.[1]

پاراگرافی که در بالا نقل شد بندِ آخر نوشتاری است در بابِ حمله‌ی نظامیِ روسیه‌ی پوتین به اوکراین زلنسکی، به قلمِ اسلاوی ژیژک. ناگفته پیداست که منظورِ ژیژک از جامعه جهانی، بورژوازیِ صاحبِ منصب و صاحبِ قدرت در مجامعِ اقتصادی/سیاسیِ بین‌المللی و بازوهای نظامیِ این قدرت‌هاست که ابلهانه و مزوّرانه تحتِ عاملیتِ موهومِ ما ساکنین کشورهایی که شاهد اتفاق تلخ تجاوز به اوکراین هستیم موردِ خطابِ توصیه‌مندِ او قرار گرفته‌اند. برای ما عجیب نیست که امثالِ ژیژک در مواجهه‌ی تروماتیکِ برهم خوردنِ نظمِ آمریکایی، دست نیاز به سوی اسلافشان دراز کنند؛ چرا که این رویکردِ متحجّرانه چیزی نیست جز تکرار طنزِ تلخِ تاریخ. جسمیت یافتنِ کائوتسکیسم است در جهان معاصر؛ هرچند در وضعیتِ مشخصِ امروز که تحلیل مشخّص خود را نیز می‌طلبد. اگر در 1914 و در آغازِ جنگِ جهانی/امپریالیستیِ اوّل سوسیال‌دموکرات‌های آلمان تحتِ زعامتِ کائوتسکیِ مرتد به بودجه‌ی جنگ در رایشتاگ رأی موافق دادند، امروز شاهدیم که مدّعیانِ مارکسیسمِ نظری از تسلیحِ نظامیِ به‌اصطلاح مقاومتِ اوکراین طرفداری می‌کنند.[2] بدونِ شک این طیف از مارکسیست‌ها همچون ما از این مسئله مطّلعند که تولید و تصمیم‌گیری درباره‌ی توزیع تسلیحاتِ نظامی در انحصارِ چه گروه‌هایی می‌باشد. قطعاً منظورِ ایشان طیفِ مردمی نیستند که در اینستاگرام و توئیتر پوتین را محکوم کرده و مخرّب‌ترین سلاحشان در کمپین‌های خیابانی پلاکاردهای ضدجنگ است. (از پلاکاردهای جماعت پروناتو در دفاع از تسلیح اوکراین می‌گذریم)

هربار در بزنگاه‌های این‌چنینی، که حاصلِ بحران‌های ادواری و فرازیابنده‌ی نظامِ سرمایه‌داری است، چپِ منتقدِ نظمِ موجود به میدان‌گاهِ تحلیل می‌آید تا عیارش به سنجه‌ی موضع‌گیریِ صریح عیان شود.

برآیندِ تحلیل قاطبه‌ی چپِ جهانیِ امروز از نبرد اوکراین، یا تجاوزِ وحشیانه در جهتِ توسعه‌طلبی و به زیرِ یوغِ روسیه کشیدنِ اوکراین است، و یا با ارجاعاتی ناقص به مباحث لنین به مثابه جدالِ بیناامپریالیستی شناسایی و شناسانده می‌شود؛ و درنهایت امکان‌هایی که متأثر از این سرگیجه‌ی تئوریکِ آغشته به مفاهیمِ حقوق‌بشری بر ایشان گشوده می‌شود یا استمساک به دامانِ دولت‌های امپریالیستیِ نظمِ مستقر است، و یا تبدیلِ این به اصطلاح جدالِ امپریالیستی به جنگِ داخلی علیه دولتِ پوتین در داخلِ خاکِ روسیه تحتِ عنوانِ شکست‌طلبیِ انقلابی.[3] به عنوانِ مثالی دیگر و مشتی نمونه‌ی خروار از این‌گونه تمسّک‌جویی می‌توان به متن/گفتارِ بحران اوکراین: خطرات پیشِ رو[4] از جان ریز، تروتسکیست سرشناسِ انگلیسی اشاره کرد: ما از دولت خود می‌خواهیم که نماینده‌ی منافع مردم زحمتکش باشد و از بازی امپریالیستی با آینده‌ی ما دست بردارد. ما خواستار یک ابتکار صلح مجدد، آتش بس، بازگشت نیروهای روسیه به روسیه، عدم اعمال تحریم، و بیانیه‌ی صریح مبنی بر عدم مشارکت ناتو در اوکراین و توقف هرگونه گسترش بیشتر هستیم. (تأکید از ماست). و در بخشِ دیگرِ همین متن/گفتار می‌گوید: وظیفه‌ی برخورد با پوتین کاری است که فقط کارگران روسی و جنبش ضد جنگ روسیه می توانند انجام دهند. [...] بنابراین ما در همبستگی کامل با کسانی که در روسیه با پوتین می‌جنگند می‌ایستیم. (اینکه جز پروامپریالیستها و جریاناتِ حامیِ ناوالنی، امکانِ شکست‌طلبیِ انقلابی در زمین واقعیت را چه نیرویی می‌تواند مادّیت ببخشد را تنها در توهّماتِ این طیف از چپ‌ها می‌توان ردگیری نمود). و البته در کنار این مواضع، با حمایت لیز تراس (وزیر امور خارجه‌ی انگلیس) از حضورِ داوطلبینِ بریتانیایی در نبردِ اوکراین علیه روسیه تنها به دو دلیلِ واقع‌بینانه! مخالف است: اوّل اینکه آنها آموزش کافی برای شرکت در چنین نبردی ندیده‌اند، و دیگر اینکه اگر لژیون‌های داوطلبِ دفاع از دموکراسی در اوکراین جذبِ گردانِ آزوف بشوند چه؟[5] با این حساب از دیدِ جان ریز اگر داوطلبینِ نبرد علیه روسیه آموزشِ کافی ببینند و ضمانت دهند که جذب گردانِ آزوف نشوند مخالفت او هم با پیوستن داوطلبین به جناح ارتجاعیِ موردِ حمایتِ آمریکا و ناتو بلاموضوع خواهد بود. چرا که به زعمِ لیز تراس این جنگی‌ست برای دفاع از دموکراسی که در خطر است و برای نجاتش باید بسیج شد.

هدفِ این متن از ارجاعاتِ گذرا به اظهاراتِ مشوّشِ نظریه‌پردازانِ معاصری که بعضاً مأخذِ ما در مطالعاتِ مارکسیستی نیز بوده‌اند، کاویدنِ متون و بیانیه‌های ایشان نیست؛ بلکه هدف بازخوانیِ وضعیت نبرد اوکراین و تحلیل تبعاتِ مواضعی‌ست که می‌تواند ما را در ترسیمِ خطوطِ تمایز و تنویرِ تمایزِ خطوطِ سیاسیِ مشخّص یاری رساند. از این‌رو ناگزیریم از مرورِ عللِ زمینه‌سازِ نبردِ کنونی در اوکراین.[6]

 

ناتو در برابرِ دیگریِ مخوف

70 سال صلح و ثبات نشان می‌دهد ناتو باسابقه‌ترین و موفق‌ترین پیمان در تاریخ است. این جمله بخشی از افاضاتِ ینس استولتنبرگ دبیرِکلّ نروژیِ ناتو در مراسم بزرگداشتِ تاسیسِ سازمان پیمان آتلانتیک شمالی-ناتو در نشستِ مشترک مجلس نمایندگان و سنای آمریکا در واشنگتن است. (واضح است که این 70 سال صلح و ثبات از نظرِ او شاملِ کشورهای عضو می‌شود و نه کشورهایی همچون صربستان، عراق، لیبی، افغانستان و ... که آماجِ حملاتِ نظامی ناتو بوده‌اند.)  او همچنین آمریکا را ستونِ فقراتِ ناتو می‌داند و معتقد است اروپا نمی‌توانست بدونِ حمایت‌ها و تعهّداتِ آمریکا در نقشِ مهم‌ترین عضوِ ناتو، کامیاب و محملِ صلحی پایدار باشد. و نکته‌ی مهمّ دیگری نیز می‌افزاید: همان‌گونه که حمایتِ آمریکا برای اعضای ناتو مفید بوده، ناتو نیز در حفظِ اقتدارِ ایالات متحده حائز اهمیت است. (و تشویقِ ایستاده‌ی حضّار!)[7]

پیمانِ ناتو که به ابتکار هری ترومن رئیس‌جمهور آمریکا شکل گرفت و به عنوانِ بخشی مهم از دکترینِ او در شکل‌گیریِ جنگِ سرد علیهِ اتحاد جماهیر شوروی قلمداد می‌شد با فروپاشیِ نیروی متخاصمِ شوروی، بیش از پیش کارکردِ اصلی‌اش هویدا می‌شود. اینکه دولتِ سرمایه‌داریِ ایالات متحده‌ی آمریکا از پسِ هنگامه‌ی جنگِ جهانی دوّم چگونه به سطحِ هژمون امپریالیستی و نظم‌بخشِ کلیتِ نظامِ سرمایه‌داریِ جهانی و نیز توسعه‌ی منطقِ مبتنی بر منافعش عروج کرد را از وجهی باید در کارکردِ همین ابتکارات جستجو نمود. نظامِ پولی برتون‌وودز به مثابه زهدانِ بانکِ جهانی و صندوق بین‌المللی پول، طرحِ مارشال جهت بازسازیِ اروپا، که خود تابعی بود از برنامه‌های آمریکا در برتون‌وودز، برنامه‌ریزی و مدیریت در شکل‌گیری سازمان ملل متحد در پایگاه نظامیِ دویست‌ساله‌ی پرزیدیو در سانفرانسیسکو[8]، تحتِ شنود و نظارتِ مفرط نیروهای نظامی و... از دیگر ابتکاراتِ ناظمینِ آمریکایی برای تسلط بر جهانِ پساجنگی بود. اینکه هرکدام از این نهادهای بین‌المللی در برابرِ تضادهای درون‌زاد و درون‌ماندگار نظامِ سرمایه‌داری تا کجا یارای مقاومت داشت‌ که به ضدّ منافعِ ایالاتِ متحده استحاله نیابد خود بحث دیگری‌ست.[9] بر اساسِ این رویکرد، ناتو نیز به‌عنوان یک ابتکار نظامی و تحتِ نظارت امپریالیسمِ نوظهورِ آمریکا پا به حیات گذارد. پاسخ به چراییِ شکل‌گیریِ ناتو، در ایدئولوژیِ دفاع و امنیتِ ملّی و در مواجهه با خطرِ کمونیسم است که متعیّن می‌شود. یک ایدئولوژیِ کاملاً آمریکایی مبتنی بر همان استیلای مادّی؛ چنان‌که در مارس 1947 و با تصویبِ قانونِ امنیت ملی، حتّی نام وزارت جنگ به وزارت دفاع تغییر می‌یابد.

آمریکا پس از نازل کردنِ پسر کوچک و مرد چاق[10] بر شهرهای هیروشیما و ناکازاکی، برای ساختِ بستری مشروع به منظورِ تکرارِ چنین نزولاتی در تنگناهایِ محتملِ پیشِ رو (به‌خصوص در برابرِ اتحاد جماهیر شوروی) می‌بایست چهره‌ی خود را پُشتِ ائتلافی که به ظاهر در خطرند پنهان می‌ساخت. رویکردِ جرج کنان به عنوانِ یکی از مهم‌ترین تئوریسین‌های جنگ پیشگیرانه در آمریکا که معتقد بود: با زدن ده بمب اتم به روسیه، عملاً توان بالقوه‌ی جنگ‌افروزیِ روسیه را فلج کنید زیاده از حد عریان می‌نمود. پس ایدئولوژی دفاع و مبحثِ امنیت به خارج از مرزهای ایالاتِ متحده صادر شده و در وسعتی بین‌المللی (البته به پهنای کشورهای موردِ حمایتِ آمریکا) در سازمان پیمان آتلانتیک شمالی-ناتو صورت‌بندی و منافعِ کشورهای عضو با منافعِ امپریالیستیِ آمریکا مفصل‌بندی ‌شد. اگرچه پروپاگاندای رسانه‌ای دورانِ جنگ سرد و توانِ بازآراییِ اقتصادِ بلوکِ غرب زیرِ چتر حمایتیِ آمریکا و همچنین رقابت تسلیحاتی/هسته‌ایِ ایشان در برابرِ اتحاد جماهیر شوروی و هم‌پیمانانِ استراتژیکش بارِ مداخله‌ی نظامیِ ناتو را تا زمانِ فروپاشیِ شوروی به دوش کشیدند امّا این موارد به هیچ‌وجه باعث کمرنگ‌شدنِ ضرورتِ گسترش ناتو و رها کردنش توسط عضو مؤسس و ارشدش-آمریکا- نشد.[11]

پیوستنِ روسیه‌ی پسافروپاشی به ناتو، با وجودِ ابرازِ تمایلِ شدیدِ یلتسین و تمایل ضمنیِ پوتین، درنهایت از حدّ یک امکانِ قابلِ بررسی فراتر نرفت. روسیه چه در دورانِ امپراطوریِ تزارها و چه در دورانِ پساانقلابی برای جهانِ غرب یک دیگری مخوف بود. عبور از بحران‌های ناشی از فروپاشی در ساحتِ اقتصادی به میانجیِ دسترسی  به منابعِ غنی، ایجادِ حوزه‌ی نفوذِ تأثیرگذار در ژئوپلیتیک منطقه‌ای همچون حضورِ مؤثر در جنگِ سوریه، هم‌پیمانی با چین (بزرگ‌ترین و مهم‌ترین رقیبِ اقتصادیِ آمریکا) در طرح‌های ژئواستراتژیک، نواختنِ گاه‌به‌گاهِ سازِ مخالف به مددِ حقّ وتو، و شاید مهم‌تر از تمامیِ مؤلّفه‌ها پیشرفت تکنولوژیک در حوزه‌ی تسلیحاتِ نظامی، همه و همه باعث شد تصویرِ این کشور همچنان برای غرب و از سوی رسانه‌های غرب در قامتِ همان دیگریِ مخوفِ سابق بازنمایی شود. و این به معنای اضطرارِ گسترشِ توأم با پیشرویِ ناتو به سمت مرزهای روسیه بود. تا پیش از وقایع یورو میدان، که یانوکوویچِ متمایل به روسیه مسندِ قدرت را تحت اختیار داشت  گسترش و پیشروی ناتو از طریقِ خاکِ اوکراین امکان‌پذیر نبود، چرا که او از مخالفین پیوستن اوکراین به ناتو و همچنین مخالف عضویت در اتحادیه‌ی اروپا نیز بود.

مخالفت با اتحادیه‌ی اروپا و ناتو اسمِ‌رمز قرابتِ برخی از دولت‌ها و احزابِ موسوم به راستِ افراطی با دولت ولادمیر پوتین است که مدّت‌هاست او و دولتش را در مظان اتهام همکاری با این احزاب که بالقوّگیِ عروج به فاشیسم را در خود حمل می‌کنند قرار داده. به عنوان مثال مارین لوپن رهبر حزب جبهه‌ی ملّی فرانسه که رابطه‌ی بسیار خوبی با پوتین دارد سالهاست که خواهانِ خروج فرانسه از ناتو و اتحادیه‌ی اروپاست. حزب یوبیک یا جنبش برای مجارستانِ بهتر نیز یک حزبِ راستگرای افراطی شناخته می‌شود که مورد حمایت دولت روسیه است و همچون جبهه‌ی ملی فرانسه با ضدیت با اتحادیه‌ی اروپا خصلت‌نمایی می‌شود و مخالف جهانی‌سازی است. حزب راست افراطیِ دموکراتیک ملی آلمان، و حزب آلترناتیو برای آلمان، همچنین حزبِ لگانورد ایتالیا به رهبری ماتئو سالوینی نیز با همان مؤلفه‌های ضدجهانی‌سازی و مخالفت با اتحادیه‌ی اروپا دوستان خوبی برای پوتین محسوب می‌شوند.[12]

فهرست فوق‌الذکر به این احزاب خلاصه نمی‌شود، این‌ها فقط تعدادی از احزاب صاحبِ وزنِ سیاسی در اروپای امروز به شمار می‌آیند که در گسست از مفاهیمِ جهانی‌سازی و ائتلاف‌های بین‌المللیِ پیشین با رویکردهای ملّی‌گرایانه و بعضاً ضدّناتویی بخشی از واقعیتِ در حالِ تکوین را بازنمایی می‌کنند: گسست از نظمِ آمریکایی. لکن این گسست در نسبت با ثقلِ دولتِ امپریالیستی آمریکا و مبتنی بر منافعِ بورژوازیِ حاملِ پروژه‌ی گسست و در یک صورتبندیِ عام، در خصلتی واگرا یا هم‌گرا تن می‌یابد. از این‌روست که سرمایه‌داری جهانی در طیِ فرایندِ افولِ امپریالیسمش و تا پیش از تکوین یافتنِ تامّ و تمام این فرایند، به سمت بلوک‌بندی و ائتلاف‌های موقت گام برمی‌دارد. بر متنِ همین خصلتِ دوگانه‌ی گسستِ مبتنی بر منافعِ بورژوازی است که دولت پوتین در روسیه و احزابی همچون جبهه‌ی ملی فرانسه در برابرِ هژمونیِ اینک متزلزلِ آمریکا، خروج از حوزه‌ی نفوذِ امپریالیسم آمریکا را در دستور کار قرار داده‌اند و امثالِ بوریس جانسون در دولتِ انگلیس در پیِ برگزیت و گسست از اتحادیه‌ی اروپا، منافعِ خود را هرچه بیشتر در پیوند با دولتِ آمریکا دنبال می‌کنند.

تا اینجا دریافتیم که دامنه‌ی تغییرات در نظمِ آمریکاییِ یکپارچه‌ساز، از حدّ مجاز در حالِ عبور است و این به معنای نامکفی بودنِ ساختارِ حاکم بر مناسباتِ درون مدار امپریالیسم آمریکاست که تنازع منافعِ بورژوازیِ ملّت‌های درون/بیرون این مدار را به همراه دارد. لاجرم و در متن تضاد اصلی کار و سرمایه و به مددِ آمیزشِ این تضاد با مفاهیمِ میهن‌پرستانه و ملّی‌گرایانه، جریاناتِ راستِ افراطی بدل به مغناطیسِ جذبِ ناراضیان وضع موجود می‌شوند. چنان‌که بارزترین وجهِ پدیداریِ این وضعیت در سالهای اخیر در ترامپیسم و شعارِ اوّل آمریکا بروز یافت که خود مصداقِ انحراف از معیار و وهله‌ای از فرایندِ افول هژمونیِ امپریالیسم آمریکاست. ردّ این افول و ناتوانیِ امپریالیسمِ آمریکا و متحدینِ همچنان مؤمنش در نظم‌بخشی به جهان آزاد را در انهدام اجتماعیِ لیبی و سوریه، رژیم‌چینج‌های نافرجام و شکست‌خورده در بولیوی و ونزوئلا، عدمِ توفیق در اعمالِ تحریماتِ کمرشکن علیه ایران، ترورِ سلیمانی و جوابیه‌ی موشکیِ عین‌الاسد، خروجِ مفتضحانه از افغانستان و جا‌گذاشتن محصولِ منحطی چون طالبان، سرگیجه در تقابل با حملاتِ پهبادیِ انصاراله یمن به تأسیساتِ عظیمِ نفتی آرامکو و بسیاری موارد دیگر قابل مشاهده است. اگرچه ذکرِ این موارد به معنای رسیدن به سرحدات غاییِ فرایند افولِ سرکردگی امپریالیسمِ آمریکا نیست، لکن تصویری از وضعیتِ سرکرده پیشِ رو می‌نهد که رو به سوی یک ناعقلانیت (به منزله‌ی آن‌سوی عقلانیت وِبِری-ابزاری) و شیزوفرنیِ هردم گسترش‌یابنده دارد.

تلاش و تقلاّی آمریکا برای جذب و هضمِ اوکراین در معده‌ی ناتو را مبتنی بر این تصویر شیزوفرن از امپریالیسمِ رو به افول می‌توان بازخوانی کرد که در پیِ بازیابیِ هژمونی‌اش بستری باشد برای لگام‌زدن به آن دیگریِ مخوف، روسیه، که از قضا نضج یافتنش نیز در فردای پس از فروپاشی به همت سرکرده و در جهان-دورانِ آمریکایی صورت گرفت. میلیتاریسم همواره جزء-مؤلفه‌ای مهم از سیاستِ مهار در ایدئولوژیِ امپریالیسم آمریکا بوده و هست؛ و هرجا و هرگاه که هر نیروی مقاومی (خارج از مدار امپریالیسم) مکانیسمِ اندام‌واره‌ها و نهادهای مسئول در پایِش سوژه‌ی ارزش را دچار اختلال در کارکردش کند سندرمِ دستِ بی‌قرار و لمسِ ماشه به مثابهِ گزینه‌ای همیشه روی میز شروع به ضرب گرفتن می‌کند.

براین‌اساس و مبتنی بر تحلیل مشخص از شرایطِ مشخصِ نبردِ اوکراین، تهاجمِ روسیه به اوکراین جنگِ پیشگیرانه و جنگِ ضدبازیابیِ هژمونیک است.[13] صورتبندیِ این نبرد تحت عنوان جنگِ امپریالیستی با ارجاع به مواردی همچون الحاق کریمه و مداخله‌ی نظامی در سوریه به منظورِ حفظِ دولت بشار اسد و حمایت از جمهوری‌های خلقی در شرق اوکراین، یا توانِ نظامی و قدرتِ به چالش‌کشیدنِ غرب در مسائل کلانِ سیاسی اقتصادی، موضعی جز هم‌سویی با ناتو و جهانِ آمریکایی را به همراه نخواهد داشت؛ ولو اینکه در تحلیل‌ها، گسترشِ ناتو به شرق نیز محکوم شود. بدون لحاظ کردنِ مؤلفه‌هایی که ایجاد و اِعمالِ نظمی نوین را در افق ژئوپلیتیک جهانی منکشف کند و با ارجاع به چندین فاکت که حاصلِ بدیهیِ تنازعِ منافعِ بورژوازی در جهان سرمایه‌داری است، امپریالیسم نامیدنِ روسیه خطاست. جهانی را که روس‌هراسی سرتیترِ اخبارش شده و حتّی رسانه‌های روسی فیلتر شده و شرکت‌های روسی تحریم‌شده و اموالشان بلوکه می‌شود مقایسه کنیم با انکشافِ امپریالیسم استعماری بریتانیا و عروجِ امپریالیسمِ آمریکا.

بر این اساس نه نیاز به سفارشِ ژیژک/ها برای اخته کردنِ روسیه است، که این اقدام برای اختگی از مدّتها پیش آغاز شده،[14] و نه کمپین‌های نه به جنگ و التماسِ توأم با استیصالِ چپ‌های صلح‌طلب به درگاهِ دولت‌هایشان کارساز است.[15] زیراکه جنگ ادامه‌ی سیاست است در هنگامه‌ی بحران در سرمایه‌داری.

فاشیسم، نبرد اوکراین، و امکان اعتلای مبارزه‌ی طبقاتی

نظمِ سرمایه‌داری به میانجیِ ذاتِ تضامندش، همواره آبستنِ نبرد است. انکشاف این نبردِ ذاتی در دوره‌های بحرانی، در قامت اجتماعی از معترضین متعین می‌شود. این‌که این انکشاف با چه سطحی از آگاهی و مبتنی بر چه نیرویی میانجی‌مند شود، امکان و سمت و سوی گرایش و گستره‌ی نبرد را تعیین می‌کند.[16] قرن بیست‌ویکم با عروج بحران در سرمایه‌داریِ جهانی همراه شد که خود موجدِ زایش نبردها و شکل‌گیریِ جنبش‌های اعتراضی در اقصی‌نقاط جهان بوده و هست. همان‌طور که ذکر شد شاکله‌بندی این اعتراضات متأثر است از سطح آگاهیِ منتج از پایگاهِ طبقاتی، دموگرافیِ مبدأ اعتراضات، میزانِ تشکّل‌یابیِ معترضین مبتنی بر خواست‌ها و مطالباتشان، توانِ نیروهای مداخله‌گر و همچنین قوانین و تاب‌آوریِ حکومت‌ها در برابرِ اعتراضات. بر این اساس اعتراضات می‌تواند: پاسخ مطالباتش را بگیرد،گسترده یا سرکوب شود، دچار انحراف یا تقلیل شده، و یا فارغ از انگیزشِ آغازینش به وضعیتی ارتجاعی یا مترقّی استحاله یابد. از اعتراضاتِ آرامِ پلاکاردبه‌دست‌های اروپایی و های‌وهوی جلیقه‌زردهای فرانسوی تا رادیکالیسمِ میلیتاریزه شده‌ی سوریه[17] و لیبی، از سیریزای یونان و پودموس اسپانیا تا جنبش اشغال وال‌استریت در آمریکا، همگی از همان ذاتِ تضادمند نظمِ کاپیتالیستی، برآمده‌اند.

فهم پروبلماتیک نبردِ امروز اوکراین نیز در نسبت با درک کلیت نظمِ موجود ممکن خواهد بود؛ لکن با لحاظ کردنِ ازجادررفتگیِ این نظم که شمایلِ شیزوفرنِ امپریالیسمش پیشتر تصویر شد.

بحران‌های اقتصادی که به انکشافِ نبرد در درونِ نظمِ سرمایه‌داری منجر می‌شود، شرایط عروجِ جنبش‌های کمونیستی و فاشیستی را توأمان زمینه‌سازی می‌کند؛ و اگرچه فاشیسم و کمونیسم در آغاز نقطه‌ی اشتراکشان اعتراض به وضعِ موجود است، لکن کمونیسم با افق انقلاب اجتماعی، پای در مسیرِ مبارزه‌ی طبقاتی گذاشته و عبور از مناسباتِ مبتنی بر استثمار طبقه‌ی کارگر را آرمانِ خود می‌داند، و فاشیسم در نقطه‌ی مقابل و معارضِ کمونیست‌ها صرفا به دنبالِ راهِ فرار از بحران می‌گردد و در نهایت خواهان حفظ کلیت نظمِ سرمایه‌داری است.[18] برخلافِ اکثرِ جنبش‌های اعتراضیِ خودبه‌خودی که همچون توده‌هایی بی‌شکل در عرصه‌های عمومی ظاهر می‌شوند، مقوله‌ی سازمان‌دهی یکی دیگر از تشابهاتِ فرمی و نقاط اشتراکِ مهم در کمونیسم و فاشیسم است. البته تشابهِ ذکر شده در فرمِ سازمان‌دهی نیز متأثر از ماهیتِ فاشیسم و کمونیسم حائز تفاوت‌های بسیار است. (پرداختن به شکل سازمان‌یابیِ فاشیسم در این مقال نمی‌گنجد، در ادامه به تأثیر و گسترشِ سازمان‌یابیِ فاشیستی نگاهی گذرا خواهیم داشت). و اما زمینه‌های اجتماعیِ تأثیرگذار در شکل‌گیریِ این دو جریانِ متنافر به واقع پیش از فرمانِ حمله‌ی نظامیِ پوتین به اوکراین، از عواملِ زمینه‌سازِ صف‌آراییِ گسترده‌ی امروزِ اوکراین بوده، که بنابر ملاحظاتِ رسانه‌های جریانِ اصلی بورژوازی، حضورِ هر دو نیرو تقریباً نادیده گرفته شده، و همچنین تخاصمِ این دو جریانِ مهم در نوشته‌جات و تحلیل‌های اکثریتِ چپ‌ها که تحت تأثیرِ گفتمانِ حقوقِ بشر بر طبلِ نابجای جنگ امپریالیستی می‌کوبند نیز غایب است.

اعتراضات و نارضایتی‌های عمومی در رویدادهای انقلاب نارنجیِ2004 و کودتای یورومیدان 2014، که در نهایت به تغییر رژیم و تغییر رویکردِ سیاسی اوکراین انجامید، در نسبت با حمایت‌های مالی و مداخلات سیاسیِ روسیه و ایالات متحده و اروپا-به منظورِ تثبیت و جایگزینیِ دولت هم‌سو با سیاست‌های طرفین-، محملی بود برای رشد، سازمان‌یابی و سازماندهیِ دو سوی سرحدّی طیفِ معترضان: فاشیست‌ها و کمونیست‌ها؛ فاشیست‌ها به‌طور کامل، و کمونیست‌ها به‌طور حداقلّی، امّا درحال گسترش.

الیگارشیِ صاحب نفوذ در اقتصاد و سیاست اوکراین و مخالفتِ دولت روسیه با پیوستن اوکراین به اتحادیه‌ی اروپا (که عملاً این کشور را از حوزه‌ی نفوذ روسیه و پیوستنش به اتحادیه‌ی گمرکی اوراسیا خارج می‌ساخت) فضای سیاسی/اجتماعیِ اوکراین را به دو قطبِ متضاد و تاحدی متوازن تقسیم نمود: اکثریتِ روس‌زبان شرق اوکراین مخالف رژیم‌چینج بوده و ترجیحشان در قرابتِ دولت مرکزی با روسیه بود و اکثریت اوکراینی‌زبانِ مناطق غربی سیاستِ پیوستن به اتحادیه‌ی اروپا و خروج از حوزه‌ی نفوذ روسیه را مترادف با حل شدن در جهانِ آزاد و رستگاری اقتصادی می‌پنداشتند.

فارغ از بحران‌های اقتصادی و فساد ساختاریِ دولت یانوکوویچ، و همچنین عزمِ جزمِ ایالاتِ متحده برای رژیم‌چینج در اوکراین، در طیِ دوران انقلاب سیاسیِ 2014 و  اعتراضات و اغتشاشاتِ موسوم به یورومیدان، شکل‌گیری و سازمان‌یابیِ گروه‌های راستِ افراطی‌ای همچون رایت‌سکتور، آزوف و اسووبودا از مهم‌ترین عواملِ تأثیرگذار در این رویداد بود که نارضایتی‌های عمومی را به ملی‌گرایی و مسائل اتنیکی پیوند دادند. پایه‌های این سازمان‌یابیِ فاشیستی و ملی‌گرایانه‌ی افراطی آن‌چنان در زمینِ سیاست اوکراین نفوذ کرد که پس از وقایع یورومیدان به طور رسمی اقدام به تأسیس حزب نموده و در ساختار دولت، پارلمان و نیروهای نظامی نیز صاحب قدرت سیاسی شدند. خصلت‌ویژه‌ی فاشیسم و نئونازیسم در اوکراین نیز همچون اسلافش در دورانِ شکل‌گیری و بالندگیِ پس از جنگِ جهانیِ اوّل و پیش از جنگ جهانیِ دوّم ضدّیتِ با کمونیسم است. کشتار وحشیانه‌ی کمونیستها و اعضای اتحادیه‌ی کارگران در اُدسا چندماه پس از وقایع یورومیدان، اولتیماتوم به دولت جهت حل‌وفصلِ مناقشاتِ شرق اوکراین که پس از کودتای 2014 با نقش‌آفرینیِ کمونیست‌ها اعلام خودمختاری نمودند، ممنوعیت حزب کمونیست در اوکراین و... از همان آغاز تقابلِ این دو جریانِ متضاد را به یکی از محورهای مناقشات منطقه تا به امروز بدل کرد که در رابطه‌ای دیالکتیکی با کلیتِ نظمِ نامنظّمِ حاکم بر روابط دولت‌های سرمایه‌داری، نبرد امروز اوکراین را رقم زده است. بی‌شک مبارزه‌ی مسلّحانه بخشی از مبارزه‌ی طبقاتی است که بدونِ سازماندهیِ کمونیستی نمی‌توانست دوام و قوامِ جمهوری‌های دونسک و لوهانسک را به همراه داشته باشد. اگرچه حمایت‌های روسیه، چه از جانب حزب کمونیست روسیه (در قالب حمایت‌های سیاسی، غذایی و دارویی و همچنین اعزام نفرات) و چه از جانب دولت پوتین، در این دوام و قوام از دلایل اصلی بوده، لکن عزمِ مبارزاتیِ کمونیستها نیز در دونباس در این هشت‌سال و در برابر مخاطراتِ فاشیستی نقش مؤثّری داشته است. کمااینکه در این هشت‌سال نیز شواهدی از مداخلاتِ روسیه به منظورِ جلوگیری از قدرت‌یافتن سازمان‌های کمونیستی در دونسک و لوهانسک موجود است،[19]

اینکه چرا دولت پوتین پس از گذشتِ هشت سال از اعلام خودمختاری جمهوری‌های دونسک و لوهانسک که با اظهار تمایل جهت الحاق به روسیه نیز همراه بود، به تازگی و پیش از حمله به اوکراین این جمهوری‌ها را در ساحتِ بیانِ بین‌المللی به رسمیت می‌شناسد، متأثر از اجرایی نشدن توافقات مینسک 1و2 و درک واقع‌بینانه‌ی روسیه از وضعیت و عملیات آمریکا و اروپا است، لکن اینکه چرا دولت سرمایه‌داری روسیه در کنار کمونیست‌های دونباس قرار گرفته است  می‌تواند اینطور تفسیر شود که این جبر و انسداد ساختار و وضعیتِ متأثر از محاصره‌ی ناتو و خطرِ فاشیسمِ ضدروسِ اوکراین است که پوتین را مجبور ساخته به کمونیست‌ها رضایت دهد. علاوه‌ بر این، ملی‌گراییِ در پیوند با کلیسای ارتدوکس که برسازنده‌ی گفتمانِ پیش‌برنده‌ی سیاست جنگیِ دفاع از میهنِ دولت پوتین و روبنای ایدئولوژیک مناسبات سرمایه‌دارانه‌ی روسیه است در هیچ شرایطی جز انسداد حاکم در وضعیتِ فعلی نمی‌توانست با کمونیسم همنشین شود.

ما این وهله از شکاف در سطح پدیداری سرمایه‌داری را که ذاتِ متناقضش مبتنی بر انکشافِ بحران، به از کف دادنِ اعتبارِ گفتمان‌هایش منجر می‌شود را از آغاز به فالِ نیک گرفتیم. چرا که چشمانِ لااقل طیفی از ساکنینِ جامعه‌ی مدنی برخلافِ مبارزان کمونیست، تنها در وضعیتِ بحرانی به روی واقعیت گشوده می‌شود؛ و اکنون که نبرد اوکراین وارد سومین ماهِ خود شده، جریانات و جنبش‌های اعتراضی علیه توسعه‌ی نظامیِ ناتو و کمک به فاشیسمِ اوکراین، خود گواهی است بر فروریزشِ گفتمانِ تاکنون مسلّط نظم حاکم. موضعِ کمونیستی برخلاف نظرِ کوته‌نظرانی همچون پرویز صداقت(ها) که این رویکرد را هواداری از تانک‌های روسی می‌دانند[20]، تخاصمِ قدرت‌های سرمایه‌داری بر بسترِ بحران را به مثابه وهله‌ای مهم از سیر تطور تاریخی در فرایند انکشاف آگاهیِ طبقاتی تبیین می‌کند و از این‌روست که ما برخلافِ چپِ پاسیفیست با عزمِ راسخ در کنار کمونیستها و آنتی‌فاشیست‌های دونباس می‌ایستیم. این‌که دولت سرمایه‌داریِ روسیه نیز بنابر منافع و مخاطراتش اکنون در همان جبهه‌ای می‌جنگد که کمونیست‌ها می‌جنگند نمی‌تواند بهانه‌ای برای واماندن از طی مسیرِ مبارزه علیهِ ناتو و امپریالیسمِ آمریکا در دوراهیِ سرنوشت‌سازِ موضع‌گیریِ سیاسیِ کمونیستی به دستمان دهد: که چون روسیه از این راه می‌رود ما راهِ دیگری برگزینیم!

روسیه و پوتین خواهانِ متوقف کردنِ پیشرویِ ناتو هستند، کمونیست‌ها اما اضمحلال ناتو را می‌خواهند. و این هم به معنای نادیده‌گرفتنِ قدرت روسیه، چین، هند و هر قدرتِ روبه‌عروجِ دیگر و اقمارشان نیست؛ لکن بی‌تابیِ ما در براندازیِ نظمِ حاکم عجین است با صبر و روشی بلشویکی. اگر امروز دولت‌های سرمایه‌داری به فراخورِ وضعیت، زنجیرپاره کرده و میلیتاریسمِ فاجعه‌بار دستورِ کارشان شده، چشمانِ ما بیش از هر زمانِ دیگری از امید پُر است، چراکه در حینِ آژیتاسیونِ کمونیستی و تلاش برای سازماندهی بر پایه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی در ایران، مبارزاتِ مسلّحانه‌ی کمونیست‌های دونباس را می‌بینیم. اعتصاباتِ ده‌ها میلیونیِ کارگران و کشاورزانِ هندوستان با پرچم‌های سرخ و گردهماییِ عظیمِ کمونیست‌های سریلانکا و رژه‌شان با شمایل‌های عظیمِ مارکس و انگلس و لنین را می‌بینیم. تجمّعات، اعتصابات و مبارزاتِ کارگران و کمونیست‌ها و سوسیالیست‌های کشورِ همسایه‌مان ترکیه را می‌بینیم. راه‌پیمایی اتحادیه‌های کارگری و آنتی‌فاشیست‌های اروپایی را می‌بینیم. اعتصابات و اعتراضاتِ کارگران صنعتِ نفت و پتروشیمی در ایران را می‌بینیم. همه‌ی این‌ها را در پهنه‌ی پهناور جهانِ سرمایه‌داری می‌بینیم و همراه با آن سرکوبِ نظامی و تخطئه‌ی رسانه‌های بورژوازی را نیز می‌بینیم، اما نمی‌هراسیم. سرکوب جنبش‌های کارگری و سازمان‌های کمونیستی در همیشه‌ی تاریخ بوده و تا لحظه‌ی عبور از مناسبات حاکم نیز سایه‌ی شومش اتّحادِ طبقاتیِ کارگران و فرودستان را رها نخواهد کرد. بر ما روشن است که تعمیقِ هرچه‌بیشتر بحران در سرمایه داری مترادف است با توازیِ عروج مبارزه‌ی طبقاتی و فاشیسم. محورِ نبرد امروز اوکراین جدال بایابی هژمونیِ امپریالیسم و عملیات ضدبازیابی هژمونیکِ دولتِ اینک خارج از مدار امپریالیستیِ روسیه است که در زمانه‎ی جابه‎جایی هژمونیک پهنه‎ی این مواجهه هردم بیشتر گسترش خواهد یافت. لکن جدال طبقاتی کمونیسم و فاشیسمِ سرمایه‌دارانه در وضعیت مضمر است و دلالت نهایی‌اش می‌تواند اعتلای کمونیستی را حامل باشد.

بر ماست که با جای‌گیری در موضعِ صحیح، وزن مبارزه‌ی طبقاتی را در این پهنه‌ی گسترده سنگین‌تر نموده و در مسیر تحقق امکان انقلاب اجتماعی گام نهیم. این با لحاظ کردن سه امر میسّر می‌شود: خوشآمدگویی به عملیات ضدبازیابی هژمونیک و دفاع از شکست بازوی نظامی امپریالیستی ناتو، دفاع از موجودیت و حقّانیت نیروهای کمونیستی دخیل در وضعیت اوکراین، و پیش‌برد نبردی نظری-سیاسی با چپ‌های پروناتوی داخلی و جهانی.


 

[1] آیا تجاوز روسیه به اوکراین اجتناب‌ناپذیر بود؟ نوشته اسلاوی ژیژک. منتشرشده در سایت تز یازدهم

[2] ژیلبر اشکار در مقاله‌ای تحتِ عنوانِ شش پرسش متداول در مورد ضد امپریالیسم امروز و جنگ در اوکراین می‌نویسد: از آنجایی که مبارزه‌ی اوکراینی‌ها علیه تهاجم روسیه عادلانه است، کمک به آنها در دفاع از خود در برابر دشمنی که بسیار برتر است از نظر تعداد و تسلیحات، کاملاً درست است. به همین دلیل است که ما بدون تردید طرفدار تحویل تسلیحات دفاعی به مقاومت اوکراین هستیم. البته او تبصره‌هایی نیز برای اعطای تسلیحات جنگی به اوکراین قائل است! از جمله اینکه با تحویل هواپیماهای جنگنده که زلنسکی درخواست داده مخالف است، با این فرض که این قبیل تسلیحات صرفاً کاربردِ تدافعی نداشته و بهانه‌ی بمبارانِ هواییِ بیشتر را به پوتین می‌دهد. جالب آنکه او هیچ اشاره‌ای به فاشیسم مسلح اوکراین هم نمی‌کند.  متنِ این مقاله در لینک زیر در دسترس است:

https://anticapitalistresistance.org/six-faqs-on-anti-imperialism-today-and-the-war-in-ukraine

[3] در ارتباط با نقد موضع شکست‌طلبیِ انقلابی خواننده را ارجاع می‌دهیم به مقاله‌ی جنگ بازیابی هژمونی و امکان اعتلای مبارزۀ طبقاتی نوشته‌ی محمدرضا حنانه، منتشر شده در اینترنت.

[6] همچنین در این مورد خواننده را ارجاع می‌دهیم به مطالعه‌ی متن موشکافانه‌ی نبرد در جبهه‌ی اوکراین به قلم صمد کامیار، منتشر شده در اینترنت.

[7] فیلم کامل این سخنرانی در لینکِ زیر قابل دسترسی می‌باشد:

https://ir.voanews.com/a/us-nato/4860518.html

[8] از 1951 مقر اصلی سازمان ملل به نیویورک منتقل شد.

[9] به عنوانِ مثال آمریکا با فسخ یک‌طرفه‌ی قابلیتِ تبدیل دلار آمریکا به طلا برتون‌وودز را عملاً سر برید، یا با اعطای ناگزیرِ حقّ وتو به شوروی، باعث شد سازمان ملل متّحد در قامتِ کودکی مرده متولّد شود و...

[10] پسر کوچک و مرد چاق اسم رمز بمب‌های اتمی‌ای بود که به فرمان هری ترومن رئیس‌جمهور آمریکا در ژاپن فاجعه آفریدند.

[11] خواننده می‌تواند به منظور آشنایی دقیق و بررسی موشکافانه‌ی سیاست خارجی آمریکا و روابط بین‌الملل به کتاب فرمان و دیوان نوشته‌ی پری اندرسون با ترجمه‌ی شاپور اعتماد، نشر فرهنگ معاصر مراجعه کند.

[12] فایننشیال تایمز هم در گزارشی اینگونه تأیید می‌کند که: اشتراک در واکنش محافظه‌کارانه علیه ارزش‌های لیبرال و انتقاد از مدیریت اتحادیه اروپا در بحران مهاجران، این اجازه را به مسکو داده است تا روابط خوبی با احزاب راست افراطی اروپایی از جمله جبهه ملی فرانسه، Jobbik مجارستان و Lega Nord ایتالیا یا لیگ شمالی برقرار کند.

[13] در ارتباط با جنگ ضد بازیابی هژمونیک و موضع کمونیستی درباره‌ی نبرد اوکراین خواننده را ارجاع می‌دهیم به متونِ: جنگ اوکراین (ضد احاله‌ی 3) نوشته‌ی پویان صادقی و جنگ اوکراین: یک تحلیل نوشته‌ی وحید اسدی

[14] به خاطر بیاوریم که ورزشکارانِ روس در المپیک 2020 توکیو و براساس اتهام دوپینگ سازمان‌یافته بدون پرچم روسیه ظاهر شدند. عملیاتِ اخته‌کننده‌ای که در ادامه و پس از حمله به اوکراین دامان گربه‌های روس را هم گرفت!

[15] ما این رویکرد را تلاشی برای حفظ وضع موجود می‌پنداریم، و در مقابلِ این جریاناتِ صلح‌طلب، از جنبش‌های پرولتریِ سازمان‌دهی‌شده و مداخله‌جویانه علیهِ تسلیح نظامیِ اوکراین حمایت می‌کنیم. نمونه‌هایی از این گونه مداخله‌گریِ طبقاتی در بنادر ایتالیا و خط‌آهن یونان در همهمه‌ی رسانه‌ای یافت می‌شود.

[16] مبتنی بر چه باید کرد لنین، میانجیِ اصلی در این بین تکوین یک ثقل سیاسی-پرولتری است تا ضمانتی باشد برای اعتلای مبارزه‌ی طبقاتی و انهدام ماشین دولتی بورژوازی و تأسیس دیکتاتوری پرولتاریا.

[17] به منظور بررسی دقیق اقتصاد سیاسی سوریه در نسبت با مقوله‌ی افول هژمونی خواننده را ارجاع می‌دهیم به کتاب: سوریه و رئال‌پلیتیک کمونیستی نوشته‌ی بابک پناهی و فرزان عباسی

[18] یکی از دلایل همراهی لیبرالیسم با فاشیسم مابین دوجنگ جهانی، توان فاشیسم در سرکوب کمونیسم بوده است. جهت آشنایی بیشتر با تاریخچه، زمینه‌های شکل‌گیری، عملکرد و ایدئولوژی فاشیسم، مطالعه‌ی کتاب ارزشمند فاشیسم: مفرّ جامعۀ سرمایه‌داری از بحران به قلم راین‌هارد کونل و با ترجمه‌ی شیوای منوچهر فکری‌ارشاد پیشنهاد می‌شود.

 

[19] سایت خبری روسی گازتا.رو گزارشی از وضعیت سازمان‌ها و احزاب کمونیست منطقه‌ی دونباس منتشر نموده که به‌رغم اقبال و محبوبیتِ فراگیرِ مردمی، با سنگ‌اندازیِ دولت روسیه دست‌گریبان هستند. متن مبسوطِ این گزارش در لینک زیر قابل دسترسی می‌باشد:

https://www.gazeta.ru/politics/2016/05/19_a_8254373.shtml

[20] پرویز صداقت در متن چرا از تاریخ نمی‌آموزند؟ واکاوی چارچوب فکری هواداران تانک‌های روسی منتشره در سایت نقد اقتصاد سیاسی، تمامیِ دل‌مشغولی‌های خرده‌بورژوایی و حقوق‌بشری خود را با داعیه‌ی دیالکتیکی و ارجاعاتِ مارکسیستی آذین کرده که نمونه‌ی وطنیِ تهی کردنِ مارکسیسم از مفاهیمِ پایه‌ایِ طبقاتی-پرولتری است. همچنین بنگرید به وبینار بحران اوکراین در سایه‌ی جنگ سرد جدید در همان سایت نقد اقتصاد سیاسی.

 

 

مطالبی که فقط متعلق به اين سايت مي‌باشد، انتشار آن با درج منبع آزاد است